مطابق آنچه ميان مورخين مسلم است نسب رسول خدا(ص)تا«عدنان»كه بيست و يكمين جد آن حضرت بوده اين گونه است:
محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.
و پس از عدنان تا حضرت اسماعيل(ع)و همچنين پس از ابراهيم(ع)تا حضرت آدم در عدد اجداد آن حضرت و نامهاى ايشان در بسيارى از موارد ميان اهل تاريخ اختلاف است و از رسول خدا (ص)نيز روايت شده كه فرمود:
«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا»
[چون نسب من به عدنان رسيد خوددارى كنيد(و از او بالاتر نرويد.)]
خاندانى كه رسول خدا(ص)در ميان آنها به دنيا آمد.از بهترين خاندانهاى عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت.زيرا منصب سقايت و اطعام حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بنى هاشم و عبد المطلب جد آن بزرگوار رسيده بود.
پدران آن حضرت تا به عدنانـكه نام برديمـهمگى از بزرگان زمان خويش و بيشتر آنها از فرمانروايان مكه و حجاز بودند وـاز نظر معنوى و ايمان نيز چنانكه مورد اتفاق علماى اماميه رضوان الله عليهم مىباشدـهمگان موحد و خدا پرست بوده و از عدنان تا حضرت آدم(ع)نيز اين گونه بودهاندـگذشته از اينكه بسيارى از آنان چون حضرت اسماعيل و ابراهيم و نوح(ع)از پيغمبران بزرگوار الهى و بلكه برخى آنان از انبياى اولوالعزم مىباشند.
سر سلسله اين دودمان شريف يعنى عدنان از مردان بزرگ زمان خويش و از فصحا و دلاوران بوده و در برخى از تواريخ آمده كه روزى در بيابان شام هشتاد سوار او را تعقيب كرده و بدو حمله بردند و او يك تنه با ايشان جنگ كرد تا آنكه اسبش از پاى درآمد و كشته شد،و پياده با آنان جنگيد تا وقتى كه خداوند او را از شر آنان نجات بخشيد.
و ديگر مضر بن نزار است كه بر طبق حديثى پيغمبر(ص)فرمود:مضر را دشنام نگوييد كه او بر دين ابراهيم(ع)بوده و از سخنان اوست كه گويد:
«من يزرع شرا يحصد ندامة».
[كسى كه شرى بكارد ندامت و پشيمانى درو كند.]
و گويند:مضر داراى آواز خوشى بود كه در زمان او كسى آوازش مانند وى نبوده و او نخستين كسى است كه«حدى» (1) براى شتران خواند.
و برخى گفتهاند:ـقريشـبه كسانى گويند كه نسبشان به مضر برسد. (2)
و ديگر الياس است كه در ميان قوم خود به سيادت و بزرگى معروف گشت و همگان اطاعتش را گردن نهادند.و او نخستين كسى است كه شترهايى براى خانه كعبه قربانى كرد.
و گويند:مثل او در عرب همانند لقمان حكيم است در ميان قوم خويش.و چون از دنيا رفت همسرش كه زنى بود به نام خندف از شدت تأثرى كه از مرگ شوهر بدو دست داد با خود عهد كرد كه زير سقف و سايبانى نرود و همچنان بود تا از دنيا رفت.
و ديگر مدركه است كه گويند نامش عمرو بوده و سبب اينكه او را مدركه گفتند بدان جهت بود كه وى درجه اعلاى عزت و بزرگى را در ميان قوم خود درك كرد،و بدان رسيد.
و در شرح حال كنانه مىنويسند مردى زيبا صورت و عظيم القدر بود و عربها به خاطر علم و دانش و فضيلتى كه داشت نزدش مىآمدند و از دانش او بهرهمند مىشدند،و از كسانى است كه ظهور رسول خدا(ص)را به مردم بشارت مىداد و مىگفت:زمان ظهور پيغمبرى به نام احمد كه مردم را به سوى خداى يكتا و كار نيك و احسان و مكارم اخلاق دعوت مىكند نزديك گشته،از او پيروى كنيد.
مشهور ميان مورخين و فقهاى اسلام آن است كه نضر پدر قريش است و هر كس نسبش به او رسيد قرشى است.چنانكه در حديثى از رسول خدا(ص)نيز اين مطلبروايت شده است. (3) و نضر در لغت از«نضارت»به معناى زيبايى صورت و جمال گرفته شده و چون نضر بسيار زيبا روى بوده او را به اين نام مىخواندند.
برخى از اهل تاريخ نوشتهاند:در زمان فهر يكى از سركردگان يمن به نام حسان بن عبد كلال با قبيله«حمير»به قصد شهر مكه حركت كرد تا سنگهاى خانه كعبه را با خود به مملكت يمن برده و در آنجا به وسيله آن سنگها خانهاى بنا كند و حاجيان را به آنجا سوق داده يمن را زيارتگاه آنان كند،فهر كه اين خبر را شنيد در تهيه لشكر برآمده قبايل عرب را گرد آورد و به جنگ حسان رفت و او را اسير كرده و قبيله«حمير» را شكست داد و حسان سه سال در اسارت فهر بود تا آنكه مال بسيارى براى آزادى خود پرداخت،و چون آزاد شد به سوى يمن حركت كرد و در بين راه از دنيا برفت.و همين امر سبب عظمت فهر گرديد تا آنجا كه اعراب همگى سر به فرمان او درآوردند.
از آن جمله كعب است كه قوم خود را در روزهاى جمعهـكه آن را يوم العروبة مىناميدندـجمع مىكرد (4) ،و ايشان را موعظه مىنمود،و به آمدن پيغمبرى از صلبخويش مژده مىداد،و ابياتى در اين باره از وى نقل كنند كه از آن جمله است:
على غفلة ياتى النبى محمد
فيخبر اخبارا صدوق خبيرها
و همچنين:
يا ليتنى شاهد فحواء دعوته
حين العشيرة تبغى الحق خذلانا
در وجه تسميه وى به كعب گويند به خاطر علو مقام و بزرگى او بوده،زيرا عرب هر چيز مرتفع و بلند را كعب گويد،چنانكه كعبه را از همين جهت كعبه گويند.
و به خاطر بزرگى و شخصيت او بود كه پس از آنكه از دنيا رفت اعراب روز مرگ او را تاريخ خود قرار دادند و تاـعام الفيلـيعنى سالى كه ابرهه به مكه لشكر كشيد و به امر پروردگار با سنگريزههاى پرندگانـابابيلـخود و لشكريانش نابود گشتندـتاريخ خود را از روى همان روز مرگ كعب تعيين مىكردند.و پس از آن«عام الفيل»و سپس مرگ عبد المطلب را تاريخ قرار دادند،تا وقتى كه در اسلام هجرت مبدأ تاريخ قرار گرفت.
و ديگر قصى بن كلاب است كه نام اصلى او زيد بود و او را«مجمع»مىگفتند چون قريش را پس از پراكندگى بسيار،گرد هم آورد و همگان مطيع او گشتند،و از رسول خدا(ص)نيز روايت شده كه آن حضرت او را بدين نام خوانده است و شاعر عرب نيز در اين باره گويد:
قصى لعمرى كان يدعى مجمعا
به جمع الله القبائل من فهر
قصى چنانكه گفتيم نامش زيد بود و سبب آنكه او را قصى ناميدند آن بود كه چون پدرش كلابـهنگامى كه قصى كودكى خردسال بودـاز دنيا رفت مادرش كه فاطمه نام داشت به مردى از قبيله عذرة بن سعدـكه نامش ربيعه بودـشوهر كرد،و ربيعه پس از اين ازدواج فاطمه را با خود برداشته به ميان قبيله خود كه در سمت شام سكونت داشتند برد،و قصى را نيز كه كودكى خردسال بود به همراه خود بردند و از موطن اصلى اوـكه مكه بودـدورش ساختند و از اين رو وى را قصىـكه به معناى دور شدهاز وطن استـناميدند.
و به دنبال همين ماجرا بود كه قصى به شهر مكه بازگشت و چون قريش راـكه در آن وقت تحت فرمانروايى قبايل ديگر در مكه زندگى مىكردندـزبون و پراكنده ديد، درصدد برآمد تا عزت از دست رفته آنها را بدانها باز گرداند و به فكر افتاد تا رياست مكه و مناصب بزرگى را كه در دست قبايل ديگر بود و قريش و فرزندان اسماعيل را بدانها سزاوارتر مىديد از آنها بازستاند.و به همين منظور با بزرگان قريش و برخى قبايل ديگر گفتگو كرد و پس از تلاشهاى بسيار گروهى از قريش و همچنين خويشان مادرى خويش را گرد آورد و به ترتيب با قبايل«صوفة»،«خزاعة»و«بنى بكر»جنگ كرد و پس از جنگهاى سخت همگى آن مناصب را كه از آن جمله منصبهاى:اجازه خروج حاجيان از منى،فرمانروايى مكه و تصدى كارهاى خانه كعبه،مانند پردهدارى و كليد دارى و غيره بود همه به دست قصى بن كلاب و قريش افتاد،كه پس از آن برخى از آن منصبها را به صاحبان اصلى آن بازگرداند.
ابن هشام مورخ مشهور مىنويسد:قصى در ميان فرزندان كعب بن لوى نخستين كسى بود كه قريش را تحت فرمان خويش درآورد و منصبهاى مهم مكه مانند منصب كليددارى خانه كعبه،سقايت حاجيان با آب زمزم،اطعام آنان (5) ،رياست دار الندوه(مركز مشورت بزرگان مكه)و پرچمدارى همه به دست او افتاد.
قصى بن كلاب مكه را در ميان قريش چهار قسمت كرد و هر قسمت را به دست گروهى از ايشان سپرد.
تا آنجا كه مىنويسد:
كار قصى در ميان قريش تا به پايهاى بالا گرفت كه هر زنى مىخواست شوهر كند،يا هر مردى مىخواست زنى بگيرد و در هر كارى كه قريش مىخواستند مشورت كنند همگى در خانه قصى انجام مىشد،و هرگاه مىخواستند براى جنگى پرچم ببندند درخانه قصى آن را مىبستند،و هر دخترى مىخواست لباس مخصوص خود را كه در سنين معينى مىپوشيد بر تن كند در خانه او مىپوشيد و آن گاه به خانه خود مىرفت.فرامينى كه او صادر كرده بودـچه در زمان حيات و چه پس از مرگ اوـدر ميان قريش چون احكام دين واجب و لازم الاجرا بود.
و در تواريخ ديگر آمده است كه قريشـپيش از فرمانروايى قصى بن كلابـواهمه داشتند از اينكه در اطراف خانه كعبه،خانهاى بنا كنند و يا از درختان و گياهان حرم براى ساختمان خانه و منزل چيزى بكنند و قصى بن كلاب اين كار را بر آنها آزاد كرد و خود اقدام به اين كار نمود.
و از سخنان پر ارج و گرانبهايى كه از قصى به يادگار مانده اين چند جمله است كه گويد :
«من اكرم لئيما اشركه فى لؤمه،و من لم تصلحه الكرامة اصلحه الهوان،و من طلب فوق قدره استحق الحرمان،و الحسود العدو الخفى»[كسى كه به شخص پست و لئيمى اكرام كند در پستى او شريك گشته،و كسى را كه كرم و بزرگوارى اصلاحش نكند خوارى و پستى اصلاحش كند،و كسى كه بيش از اندازه خود طلب كند(و بخواهد)مستحق محروميت و حرمان است،و حسود دشمن پنهان انسان است.]
و چون هنگام مرگش فرا رسيد به فرزندانش وصيت كرده گفت:
«اجتنبوا الخمر فانها لا تصلح الابدان و تفسد الاذهان».
[از شراب بپرهيزيد كه بدنها را سازگار نيست و دلها را نيز فاسد و تباه سازد.]
قصى داراى چهار پسر بود كه بزرگترين آنها عبد الدار بود ولى عبد مناف فرزند ديگر قصىـكه نام اصلى وى مغيره بود و مادرش او را عبد مناف ناميدـاز همه شريفتر و بزرگوارتر بود،زيرا در جود و سخاوت گوى سبقت را از برادران خويش ربوده بود،و از اين رو قريش او را«فياض»نام نهاده بودند.و در زيبايى و جمال نيز ضرب المثل بود تا آنجا كه بدو«قمر البطحاء»مىگفتند :و به همين جهت همگان او راشايستهتر به جانشينى پدر و حيازت منصبهاى او مىدانستند،و شايد همين قضاوت مردم سبب شد تا قصى بن كلاب در اواخر عمر خويش در يك مجلس رسمى منصبهاى خود را به عبد الدار كه او را از ديگران بيشتر دوست مىداشت واگذار نمايد و همين علاقه و محبتى كه بدو داشت و از سوى ديگر مىديد كه عبد مناف و برادران ديگر در فضيلت از او پيش گرفتهاند،سبب شد تا وى را مخاطب ساخته بدو چنين گويد:
هان!به خدا سوگند چنان خواهم كرد كه تو نيز در شرف و بزرگى به برادران خود برسىـاگر چه اكنون آنان از تو پيشى جستهاندـكارى خواهم كرد كه هيچ يك از قريش بدون اجازه تو وارد كعبه نشود،و هيچ پرچمى جز به دست تو براى جنگ در قريش بسته نشود،و منصب سقايت حاجيان در دست تو قرار گيرد،و حاجيان جز از طعام تو نخورند،و قريش جز در خانه تو در كارها تصميمى نگيرند.
و بدين ترتيب تمام منصبهايى را كه داشت يعنى منصب:سقايت،اطعام حاجيان،پرچمدارى،كليددارى،رياست دار الندوه،همه را پس از خود به عبد الدار واگذار نمود (6) ،فرزندان قصى نيز همگان سخنش را پذيرفته و به رياست عبد الدار و واگذارى منصبهاى فوق بدو راضى گشتند،و پس از مرگ قصى نيز تا پايان عمر براى گرفتن آنها از عبد الدار اختلافى در ميان آنها پديدار نگشت.
پىنوشتها:
1.«حدى»به آوازى گويند كه ساربانان براى تند رفتن شتران مىخوانند.
2.در اينكه«قرشى»به چه كسى اطلاق مىشود و قريش لقب كدام يك از اجداد رسول خدا(ص)است پنج قول است:اول،همين قول،دوم كه مشهورترين اقوال است آنكه لقب«نضر بن كنانه»است،سوم،قولى است كه قريش را لقب«فهر بن مالك»داند،چهارم،برخى ديگر گويند:لقب قصى بن كلاب است و پنجم،قولى است كه وى«الياس بن مضر»بوده است و معناى آن نيز در پاورقى صفحه بعد خواهد آمد.
3.و در وجه تسميه او به قريش نيز اختلاف است.برخى مانند ابن هشام گفتهاند:قريش در لغت از«تقرش»است كه به معناى كسب و تجارت مىباشد.و ابن اسحاق گفته:قريش از تقرش به معناى تجمع است و بدان جهت به نضر قريش گفتند كه پس از تفرقهاى كه ميان قوم و قبيله آنان افتاده بود آنان را گرد هم جمع كرد.
و برخى گفتهاند:سببش آن بود كه هنگامى نضر در درياى فارس در كشتى نشسته بود ناگاه حيوان بزرگى كه آن را«قريش»مىگفتند به كشتى نزديك شد چنانكه ساكنان كشتى از آن ترسيدند نضر كه چنان ديد تيرى برگرفت و به سوى آن حيوان انداخت و او را در جاى خود متوقف ساخت،و سپس كشتى بدان حيوان نزديك شد و نضر او را بگرفت و سرش را بريد و به مكه برد و بدان نام موسوم گشت.و گويند فرزندان او بدين نام خوانده شدند زيرا بر قبايل ديگر چيره شدند و بدين جهت نام آن حيوان بر آنان اطلاق مىشود،زيرا آن حيوان،حيوانات ديگر دريا را مقهور خويش ساخته بود.
و قول ديگر آن است كه چون نضر تفتيش حال بيچارگان مىنمود و هر كس نيازمند بود با مال و ثروت خود بى نيازش مىكرد از اين رو وى را«قريش»گفتند.
4.و برخى گفتهاند:كعب نخستين كسى است كه روز جمعه را به اين نام خواند،ولى اين قول مورد قبول بسيارى از اهل تاريخ نيست.
5.داستان اطعام حاجيانـبه طورى كه همين ابن هشام مىنويسدـاين گونه بود كه قريش هر ساله در موسم حج آذوقه بسيارى جمع كرده و به نزد قصى بن كلاب مىآوردند،و او نيز به وسيله آنها براى حاجيان بى بضاعت طعامى فراهم مىساخت و از ايشان پذيرايى مىكرد،و اين كارى بود كه قصى بن كلاب بر قريش فرض و لازم كرده بود و سپس متن دستور او را كه در اين باره صادر كرده بود نقل مىكند.
6.در سيره حلبيه از برخى از تواريخ نقل مىكند كه قصى بن كلاب منصبهاى مزبور را ميان عبد الدار و عبد مناف تقسيم كرد،بدين ترتيب كه منصب پرده دارى كعبه و رياست دار الندوه،و پرچمدارى قريش را به عبد الدار واگذار نمود،و سقايت و اطعام و رياست قريش را به عبد مناف داد،ولى آنچه را در بالا نقل كرديم مطابق سيره ابن هشام و ساير تواريخ مشهور است .
پس از اينكه عبد مناف از دنيا رفت و دوران فرزندان عبد مناف يعنى هاشم و عبد شمس فرا رسيد،اينان تصميم گرفتند منصبهايى را كه در دست فرزندان عبد الدار بود از آنها بازستانند چون خود را سزاوارتر به آن منصبها مىدانستند،و همين سبب شد تا در ميان قريش اختلاف پديد آيد و قبايل مختلف قريش به دو دسته تقسيم شوندجمعى مانند:بنو اسد بن عبد العزى،بنو زهرة بن كلاب و بنو تميم بن مرة به طرفدارى فرزندان عبد مناف و گروه ديگرى مانند:بنو مخزوم،بنو سهم بن عمرو و بنو عدى بن كعب به پشتيبانى فرزندان عبد الدار برخاستند.
هر دو دسته به كنار خانه كعبه آمده و سوگندها خوردند كه تا آخرين قطره خونشان همديگر را يارى كنند.و به دنبال آن به صف آرايى لشكريان خود برخاستند،در اين ميان جمعى از بزرگان قريش وساطت كرده و هر دو طرف را حاضر به مصالحه نمودند،بدين ترتيب كه منصب سقايت حاجيان و اطعام آنها به فرزندان عبد مناف واگذار گردد و باقى منصبهاـيعنى كليد دارى خانه كعبه،و پرچمدارى قريش،و رياست دار الندوهـهمچنان در دست فرزندان عبد الدار باقى باشد.
اين پيشنهاد را طرفين پذيرفته و بدان راضى شدند و در نتيجه آتشى كه در حال اشتعال بود بدين وسيله خاموش گرديد و قبايل مزبور دست از جنگ كشيدند.
در ميان فرزندان عبد مناف نيز با اينكه عبد شمس از هاشم بزرگتر بود اما از آنجا كه بيشتر اوقات در مسافرت بود،و بندرت اتفاق مىافتاد كه در موطن خويشـيعنى شهر مكهـباشد و از طرفى مرد عيالوار و بى بضاعتى بود اين منصبها را به هاشم واگذار كردند،و پس از او نيز به برادر ديگرش مطلب رسيد.
گويند:هاشم و عبد شمس هر دو با هم به دنيا آمدند و در هنگام ولادت مشاهده كردند كه انگشتهاى هاشم به پيشانى عبد شمس چسبيده و چون خواستند آن دو را از يكديگر جدا كنند خون جارى گرديد و همين سبب شد كه حاضران گفتند:ميان اين دو برادر خون حاكم خواهد بود و چنان شد كه گفته بودند،زيرا تا آنجا كه تاريخ به ياد دارد ميان فرزندان هاشم و عبد شمسـكه به نام فرزند عبد شمس«امية»به بنى اميه معروف شدندـخونريزى بوده است.
نخستين كسى كه از خاندان عبد شمس به مخالفت با هاشم برخاست فرزند عبد شمس يعنى اميه بود كه چون سيادت و بزرگى هاشم را در ميان فرزندان عبد مناف مشاهده كرد بدو رشك برده و در صدد برآمد تا خود را در رديف او قرار داده و با او رقابت كند،و بدين منظور اموال زيادى خرج كرد،و هر كارى كه هاشم انجام مىداداو نيز مانند آن را انجام مىداد،و همين امر سبب شد كه قريش او را ملامت كرده و بدو گفتند:
آيا مىخواهى خود را به پايه عمويتـكه بزرگ قوم و قبيله استـبرسانى و در رديف او قرار دهى!
تا آنكه سرانجام كار به اختلاف كشيد و پس از گفتگو و حكميت يكى از زنان كاهنه،قرار شد اميه ده سال در خارج از مكه به سر برد و روى همين قرارداد اميه به شام آمد و ده سال از عمر خويش را در آنجا سپرى كرد و اين نخستين دشمنى و عداوتى بود كه ميان هاشم و اميه پديدار گشت و سپس ميان فرزندانشان باقى ماند.
هاشم بن عبد مناف نام اصلىاش عمرو بود و به خاطر علو مرتبه و مقامى كه داشت به«عمرو العلا»موسوم گرديد چنانكه بدو«ابو البطحاء»و«سيد البطحاء»نيز مىگفتند.و گويند:سبب اينكه او را هاشم گفتند آن بود كه سالى در مكه قحطى و خشكسالى سختى شد،هاشم بن عبد مناف كه چنان ديد به شام رفت و آرد و گندم زيادى خريدارى كرد و به مكه آورد و شتران بسيارى نحر كرده و دستور داد شتران را در ديگهاى بزرگى طبخ كنند و از آن آرد و گندمها نان تهيه كرده نانها را در ظرفهاى بزرگ«تريد»مىكرد و با مقدارى گوشت و آب آن،مردم مكه را سير مىكرد و پيوسته اين كار را انجام داد تا قحطى برطرف گرديد و بدين جهت او را هاشم ناميدند،چون هاشم به معناى شكننده است و او شكننده نان و تريد بود و يكى از شعراى عرب در اين باره گفته است:
عمرو العلا هشم الثريد لقومه
و رجال مكة مستنون عجاف
سنت اليه الرحلتان كلاهما
سفر الشتاء و رحلة الاصياف
و بيت دوم اشاره به موضوع ديگرى است كه در تواريخ آمده كه گفتهاند:هاشم بن عبد مناف نخستين كسى بود كه براى قريش«رحلت»شتاء و صيف(سفر تجارتى تابستانى و زمستانى)را مقرر داشت،و در قرآن كريم نيز در سوره ايلاف نام اين دو رحلت برده شده است.
مورخين مىنويسند:همين كه اول ماه ذى حجه مىشد و هلال ماه رؤيت مىگشت هاشم بن عبد مناف به كنار خانه كعبه مىآمد و پشت به ديوار كعبه مىداد و مردمان مكه را مخاطب ساخته مىگفت:
«اى گروه قريش!شما بزرگان عرب از نظر زيبايى برتر از ديگران و خردمندترين آنهاييد،نسب شما شريفترين نسبها و در فاميلى نزديكتر از ديگرانيد،اى گروه قريش!شما همسايگان خانه خدا هستيد كه خداوند شما را به توليت آن مفتخر ساخته و از ميان فرزندان اسماعيل تنها شما را بدان مخصوص داشته است،اينك زايران خدا به نزد شما خواهند آمد،اينان براى بزرگداشت خانه خدا به اينجا مىآيند،و از اين رو است كه آنها ميهمانان خدايند،و شما سزاوارترين مردم براى پذيرايى ميهمانان خدا و زائران او هستيد.
مردمى رنج سفر ديده و ژوليده و گرد آلود،با مركبهاى خسته و لاغر از هر ديارى به شهر و ديار شما فرود مىآيند،پس آنان را پذيرايى كرده و از ميهمانان خدا مهمان نوازى كنيد،و به خداى اين خانه سوگند اگر مرا مال و ثروتى بود كه كفايت اين كار را مىكرد و مىتوانستم به تنهايى اين كار را عهدهدار شوم از شما استمداد نمىكردم،ولى من به سهم خود مقدارى از ثروتم را كه پاكيزه است،و مطمئنا از راه مشروع به دست آمده براى اين كار كنار گذاردهام و هر يك از شما نيز كه مىخواهد در اين امر سهيم گردد همين كار را انجام دهد و شما را به حرمت اين خانه سوگند مىدهم كه هر كس مىخواهد مالى در اين راه صرف كند و با ما شريك گردد جز آنچه از راه حلال پيدا كرده است،مال ديگرى به نزد ما نياورد،يعنى مالى كه از راه ستم و قطع رحم و نامشروع و غصب به دست آمده باشد.
و پس از اين گفتار هر كس به هر اندازه مقدورش بود از مال خود به دار الندوه مىبرد و به وسيله آنها حاجيان را اطعام مىكردند.
و از جمله مسائلى كه تذكر آن در زندگانى هاشم بن عبد مناف لازم است داستان ازدواج او با سلمى،دختر عمرو بن لبيد است.وى مادر عبد المطلب بود كه در شهر يثرب سكونت داشت و از طايفه خزرج از بنى عدى بن نجار بود،و مورخين بنا به اختلاف و اجمال و تفصيلى كه در اين باره در گفتارشان ديده مىشود،گويند:هاشم بن عبد مناف در يكى از سفرهاى خود كه به شام مىرفت به«يثرب»آمد و سلمى را از پدرش خواستگارى نمود آن زن با اين ازدواج موافقت كرد به شرط آنكه اگر فرزندى پيدا كرد جز در ميان قوم و قبيله خود آن فرزند را نزايد،و هاشم نيز با اين شرط موافقت كرد (1) ،و بدين ترتيب ازدواج صورت گرفت و در زمان باردارى سلمى،هاشم سفرى به شام رفت و در«غزه»از دنيا رفت و همانجا مدفون گرديد و سلمى نيز به ميان قبيله خود رفت و شيبة الحمد را كه بعدا به«عبد المطلب»موسوم شد،در يثرب به دنيا آورد.
چنانكه در بالا گفته شد،عبد المطلب كه نام اصلى او شيبه بود و بعدها شيبة الحمدش گفتند (2) در مدينه از مادرش سلمى به دنيا آمد و به اختلاف گفتار مورخين هفت سال يا بيشتر از عمر خود و دوران كودكى را در مدينه نزد مادرش به سر برد و سپس مطابق وصيتى كه هاشم به برادرش مطلب كرد و يا به واسطه اطلاعى كه مطلب به وسيله بعضى از اعراب مكه به دست آورد،براى آوردن برادر زاده خود شيبه به مدينه رفت تا او را از مادرش گرفته به مكه ببرد،نخست سلمى حاضر نشد فرزند خود را به عمويش بسپارد ولى مطلب پافشارى كرده گفت:
من از اينجا نمىروم تا شيبه را به مكه ببرم،زيرا برادرزاده من در اينجا غريب است و فاميل و تبارى ندارد،اما در مكه قبيله و فاميل ما بسيار و محترم هستند و بسيارى از كارهاى مردم به دست ما و زير نظر ما اداره مىشود...
شيبه كه چنان ديد به عمويش مطلب گفت:تا مادرم اجازه ندهد من به مكه نخواهمآمد.سرانجام پس از گفتگوهايى سلمى راضى شد و مطلب شيبه را پشت سر خود بر شتر سوار كرده به مكه آورد .
مردم مكه و قريش كه از جريان مطلع نبودند و مطلب را ديدند سوار بر شتر وارد شهر شد و جوان نورسى پشت سر او بر شتر سوار است گمان كردند او بنده مطلب است كه در يثرب خريدارى كرده و با خود به مكه آورده است و از اين رو وى را عبد المطلب خواندند و اين نام بعدها همچنان باقى ماند (3) .با اينكه مطلب وقتى از جريان مطلع شد به ميان مردم آمده و بدانها گفت:اين سخن نابجا است و او فرزند برادر من است كه در يثرب نزد مادرش بوده و من اكنون او را به مكه آوردهام ولى اين نام همچنان معروف شد و روى او ماند.
مطلب كه پس از مرگ برادرش هاشم صاحب منصبهاى او شده و رياست قبيله خود را داشت پس از چندى در سرزمين يمن در جايى به نام«ردمان»از دنيا رفت و منصبهايى كه از پدرانشان بدانها رسيده بود پس از مطلب به همان برادرزادهاشـيعنى عبد المطلبـرسيد و آن جناب در اثر بزرگوارى و حسن تدبيرى كه در اداره كارها داشت بزودى در ميان مردم قريش نفوذ كرده و محبوبيت زيادى به دست آورد و جرياناتى هم مانند حفر چاه زمزم و داستان اصحاب فيل پيش آمد كه سبب شد روز به روز عظمت بيشتر و مقام والاترى پيدا كند.
قبلا بايد دانست كه بر طبق گفتار مورخين سالها پيش از تولد عبد المطلب بلكه قبل از استيلاى قصى بن كلاب بر شهر مكه،قبيلهاى به نام جرهم در مكه حكومت مىكردند و سالها حكومت خود را بر آن شهر حفظ نمودند تا اينكه در اثر ظلم و ستمى كه افراد ايشان بر حاجيان و مردم آن شهر كردند اسباب انقراض خود را فراهم ساختند و قبايل ديگر عرب در صدد برآمدند به حكومت آنان خاتمه دهند و سرانجامدر جنگى كه قبيله خزاعه با جرهميان كردند مغلوب آنان گشته و از خزاغه شكست خوردند و پس از آن ديگر نتوانستند در مكه بمانند.
آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت و در جنگ با خزاعه شكست خورد،شخصى بود به نام عمرو بن حارث كه چون ديد نمىتواند در برابر خزاعه مقاومت كند و بزودى شكست خواهد خورد به منظور حفظ اموال كعبه از دستبرد ديگران به درون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى را كه براى كعبه آورده بودند و از آن جمله دو آهوى طلايى و مقدارى شمشير و زره و غيره همه را بيرون آورد و به درون چاه زمزم ريخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى گفتهاند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و با همان هدايا در چاه زمزم دفن كرد،و سپس به سوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تأسف بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت و كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعى نداشت و با اينكه افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران در صدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا برآمدند اما بدان دست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آن براى سقايت حاجيان و مردم ديگر حفر كردند.
عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا به وسيلهاى بلكه بتواند جاى چاه را پيدا كند و آن را حفر نموده اين افتخار را نصيب خود گرداند،تا اينكه گويند:روزى در كنار خانه كعبه خوابيده بود كه در خواب دستور حفر چاه زمزم را بدو داده و جاى آن را نيز بدو نشان دادند،و اين خواب همچنان دو بار و سه بار تكرار شد تا اينكه تصميم به حفر آن گرفت.
هنگامى كه مىخواست اقدام به اين كار كند تنها پسرى را كه در آن وقت داشت و نامش حارث بود،همراه خود برداشته و كلنگى به دست گرفت و به كنار خانه آمده شروع به كندن چاه كرد .
قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مىرسانيم و فرزندان اوييم،از اين رو ما را نيز در اين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنان را نپذيرفته وگفت:اين مأموريتى است كه تنها به من داده شده و من كسى را در آن شريك نمىكنم،قريش به اين سخن قانع نشده و در گفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى طرفين حكميت زن كاهنهاى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن داشت،پذيرفتند و قرار شد به نزد او بروند و هر چه او حكم كرد گردن نهند و به همين منظور روز ديگر به سوى شام حركت كردند و در راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه داشتند تمام شد و نزديك بود به هلاكت برسند كه خداوند از زير پاى عبد المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى از آن آب خوردند و همين سبب شد كه همراهان قرشى او مقام عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت با وى دست بردارند و از رفتن به نزد زن كاهنه نيز منصرف گشته به مكه بازگردند .
و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريش را ديد به فرزندش حارث گفت:اينان را از من دور كن و خود به كار حفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب را در كار خود قطعى ديدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه به سنگ روى چاه رسيد تكبير گفت و همچنان پايين رفت تا وقتى آن دو آهوى طلايى و شمشير و زره و ساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى ساختن درهاى كعبه و تزيينات آن صرف كرد و از آن پس مردم مكه و حاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهرهمند گشتند.
گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت قريش و اعتراضهاى ايشان را نسبت به خود ديد و مشاهده كرد كه براى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر بدو عنايت كند يكى از آنها را در راه خداـو در كنار خانه كعبهـقربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او را برآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا كرد كه يكى از آنها همان حارث بن عبد المطلب بود و نام آن نه پسر ديگر بدين شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالبـكه به گفته ابن هشام نامش عبد مناف بودـزبير،حجلـكه او را غيداق نيز مىگفتندـمقوم،ضرار و ابو لهب.و پس از آنكه پسران وى به ده تن رسيد به ياد نذر خود افتاد و براى انتخاب آن پسرى كه بايد قربانى كند قرعه زد و قرعه به نام عبد الله افتادـبه شرحى كه پس از اين،در احوالات عبد الله خواهد آمدـ.
كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه حاصلخيزى بود و قبايل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.
ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مىكرد.گويند:وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب»تحت تأثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستى دست كشيده،به دين يهود درآمد.طولى نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و از يهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب و شهرهايى كه در تحت حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مىكرد تا به دين يهود در آيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى به دين يهود درآيند.
مردم«نجران»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود و بسختى از آن دين دفاع مىكردند و به همين جهت از پذيرفتن آيين يهود سرپيچى كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند.
ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سختترين وضع شكنجه كند و به همين جهت دستور داد خندقى حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست،پا،گوش و بينى آنها را بريد و جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشتهاند .و به عقيده گروه زيادى از مفسران،داستان اصحاب أخدود كه در قرآن كريم(در سوره بروج)ذكر شده است،اشاره به همين ماجراست.يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود از شهر گريخت و با اينكه مأموران ذونواس او را تعقيب كردند توانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراتورـدر قسطنطنيهـبرساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه به كيش نصارى بود رسانيده و براى انتقام از ذونواس از وى كمك خواهى كند.
امپراتور روم كه از شنيدن آن خبر متأثر گرديده بود در پاسخ وى اظهار داشت: كشور شما به من دور است ولى من نامهاى به نجاشى پادشاه حبشه مىنويسم تا وى شما را يارى كند و به همين منظور نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشكرى انبوه،مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به يمن فرستاد،و به قولى فرماندهى آن لشكر را به ابرهه فرزند صباح كه كنيهاش ابو يكسوم بود سپرد و بنا به نقل ديگرى شخصى را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت و ابرهه را نيز كه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.
ارياط از حبشه تا كنار درياى احمر آمد و از آنجا به وسيله كشتيهايى به ساحل كشور يمن رفت،ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد.
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند،و ابرهه پس از چندى ارياط را كشت و خود به جاى او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبى بود از خود راضى كرد.
در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانه كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله جمع زيادى به زيارت آن خانه مىروند و قربانيها مىكنند،و كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى كه زيارت كعبه بين قبايل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او وحبشيان ديگرى كه در جزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند شود.و آنها را به فكر بيرون راندن ايشان بياندازد و براى رفع اين نگرانى تصميم گرفت تا معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جايى كه ممكن است در زيبايى و تزيينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيلهاى كه هست بدان معبد متوجه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد.
معبدى را كه ابرهه به دين منظور در يمن بنا كرد«قليس»نام نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش را كرد ولى كوچكترين نتيجهاى از زحمات چند ساله خود نگرفت و مشاهده كرد كه اعراب همچنان با خلوص و شور و هيجان خاصى،هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج به مكه مىروند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.و بلكه روزى به وى اطلاع دادند كه يكى اعراب«كنانة»به معبد«قليس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس به سوى شهر و ديار خود گريخته است.
اين جريانات ابرهه را بسختى خشمگين كرد و با خود عهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد.سپس لشكر حبشه را با خود برداشته و با چندين فيلـو يا فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مىبردندـبه قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد،اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند و از جمله يكى از اشراف يمن به نام ذونفر قوم خود را به دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك كرده و حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدا برانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده به جنگ ابرهه آمد ولى در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش شكست خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه درآمد و چون او را پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و ذونفر كه چنان ديد بدو گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى تو سودمند باشد.
پس از اسارت ذونفر و شكست او مرد ديگرى از رؤساى قبايل عرب به نام نفيل بن حبيب خثعمى با گروه زيادى از قبايل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى اونيز به سرنوشت ذونفر دچار شد و به دست سپاهيان ابرهه اسير گرديد.
شكست پى در پى قبايل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب شد كه قبايل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را از سر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آن جمله بزرگان قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمين رسيد زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:ما مطيع تو هستيم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيش دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اين گفتار مردى را به نام ابو رغال همراه او كردند،و ابو رغال لشكريان ابرهه را تا«مغمس»كه جايى در چهار كيلومترى مكه است راهنمايى كرد و چون به آنجا رسيدند ابو رغال بيمار شد و مرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانكه ابن هشام مىنويسد:اكنون مردم كه بدانجا مىرسند به قبر ابورغال سنگ مىزنند.
همين كه ابرهه در سرزمين«مغمس»فرود آمد يكى از سرداران خود را به نام اسود بن مقصود مأمور كرد تا اموال و مواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.
اسود با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و يا شترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.
در ميان اين اموال دويست شتر متعلق به عبد المطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را بازستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان او با خبر شدند از اين فكر منصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.
در اين ميان ابرهه شخصى را به نام حناطه به مكه فرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو و چون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامدهام و منظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است و اگر شما مانع مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن خون شما را ندارم.و چون حناطه خواست به دنبال اين مأموريت برود بدو گفت:اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور.
حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او را به سوى عبد المطلب راهنمايى كردند و او نزد عبد المطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:به خدا سوگند ما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز در ما نيست و اينجا خانه خداست پس اگر خداى تعالى اراده فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،و گر نه به خدا قسم ما قادر به دفع ابرهه نيستيم.
حناطه گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا به نزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خود حركت كرده تا به لشكرگاه ابرهه رسيد و پيش از اينكه او را پيش ابرهه ببرند ذونفر كه از جريان مطلع شده بود،كسى را نزد ابرهه فرستاد و از شخصيت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين است و او كسى است كه مردم اين سامان وحوش بيابان را اطعام مىكند.
عبد المطلبـكه صرفنظر از شخصيت اجتماعىـمردى خوش سيما و با وقار بود همين كه به نزد ابرهه آمد ابرهه به او احترام فراوانى گذاشت و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:حاجتت چيست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آن است كه دستور دهى دويست شتر مرا كه به غارت بردهاند به من بازدهند!ابرهه گفت:تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرا مجذوب تو كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى از آن هيبت و وقار تو كاست!آيا در چنين موقعيت حساس و خطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيلهات در معرض هتك و زوال قرار گرفته درباره چند شتر سخن مىگويى؟ !
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«أنا رب الابل و للبيت رب سيمنعه»!من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن نگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدام كعبه بگيرد!
عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
به دنبال اين گفتگو ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به او باز دهند وعبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چون وارد شهر شد به مردم شهر وقريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوهها و درههاى اطراف مكه پناه برند تاجان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.
آن گاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد و حلقه در خانه را بگرفت و با اشك ريزان و دل سوزان به تضرع و زارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشكريانش را درخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دو بيت است:
يا رب لا ارجو لهم سواكا
يا رب فامنع منهم حماكا
ان عدو البيت من عاداكا
امنعهم أن يخربوا قراكا
[پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنان را از ويران كردن خانهات بازدار.]آن گاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاى اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه چه خواهد شد.
از آن سو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.
نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شد،چنانكه مورخين نوشتهاند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه از حركت ايستاد و به پيش نمىرود و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه دستههاى بىشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مىآيند.پرندگان مزبور را خداى تعالى مأمور كرده بود تا به وسيله سنگريزههايى كه در منقار و چنگال داشتندـو هر يك از آن سنگريزهها به اندازه نخود و يا كوچكتر از آن بودـابرهه و لشكريانش را نابود كنند.
مأموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزهها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت،همهمه در لشكريان ابرهه افتاد و از اطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند و در اين گير و دار بيشترشان به خاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه و زير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان نماند و يكى از سنگريزهها به سرش اصابت كرد،و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوى يمن بازگردانند،و پس از تلاش و رنج بسيارى كه به يمن رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بى حالى در نهايت بدبختى جان سپرد.
عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مىنگريست و دانست كه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه آن پرندگان را فرستاده و نابودى ابرهه و سپاهيان فرا رسيده است فرياد برآورده و مژده نابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:
به شهر و ديار خود بازگرديد و اموالى كه از اينان به جاى مانده به غنيمت برگيريد و مردم با خوشحالى و شوق به شهر بازگشتند.
داستان اصحاب فيل از داستانهاى مهم تاريخ است كه سالهاى زيادى مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از امورى بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مىداد و به اصطلاح از ارهاصات بود. (4) و در ضمن ابهت و عظمت زيادى به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيرة العرب آنان را«اهل الله»بخوانند،ونابودى ابرهه و سپاهيانش را به حساب«دفاع خداى تعالى از مردم مكه»بگذارند.
قرآن كريم هم از اين داستان با اهميت خاصى ياد كرده و به پيغمبر بزرگوار اسلامچنين مىگويد:
بسم الله الرحمن الرحيم«ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،أ لم يجعل كيدهم فى تضليل و أرسل عليهم طيرا أبابيل،ترميهم بحجارة من سجيل،فجعلهم كعصب مأكول»[آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرندهاى گروه گروه نفرستاد،و آنها را به سنگى از جنس سنگ و گل مىزد،و آنان را مانند كاهى خورد شده گردانيد.]و بى شك اين داستان امرى خارق العاده و معجزهاى شگفتانگيز بود،گر چهبرخى خواستهاند آن را به صورت عادى درآورند و در اين باره دست به تأويلاتى نيززدهاند (5) ولى حق همان است كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و مسئلهاى فراىمسائل معمولى بوده است.همان طور كه در قرآن كريم است.جلال الدين رومى دراين باره لطيف مىگويد:
چشم بر اسباب از چه دوختيم
گر ز خوش چشمان كرشم آموختيمهست بر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظرانبيا در قطع اسباب آمدند
معجزات خويش بر كيوان زدندبى سبب مر بحر را بشكافتند
بى زراعت جاش گندم كاشتندريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشانجمله قرآنست در قطع سبب
عز درويش و هلاك بو لهبمرغ بابيلى دو سه سنگ افكند
لشكر زفت حبش را بشكندپيل را سوراخ سوراخ افكند
سنگ مرغى كو به بالا پر زنددم گاو كشته بر مقتول زن
تا شود زنده هماندم در كفنحلق ببريده جهد از جاى خويش
خون خود جويد ز خون پالاى خويشهمچنين ز آغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت و السلام
چنانكه پيش از اين گفته شد،عبد المطلب در ميان قريش به خاطر حسن تدبير و سخاوت و فصاحت لهجه و كمالات ديگرى كه داشت داراى مقامى والا و عظيم گرديد و همه قريش در برابر او مطيع و فرمانبردار شدند،و از نظر كمالات روحى و مقامات معنوى نيز روايات زيادى در فضيلت او رسيده،از آن جمله در حديثى كه كلينى(ره)در اصول كافى از امام صادق(ع)روايت كرده آن حضرت فرمود:
«يحشر عبد المطلب يوم القيامة أمة واحدة عليه سيماء الانبياء و هيبة الملوك»[عبد المطلب در روز قيامت يك امت محشور مىگردد(يعنى در زمان خود تنها او بود كه پيرو دين حق بود)و سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را داراست.]و در حديث ديگرى صدوق(ره)از رسول خدا(ص)روايتى نقل كرده و خلاصهاش اين است كه آن حضرت به على(ع)فرمود:
همانا عبد المطلب در زمان جاهليت پنج سنت(و قانون)قرارداد كه خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود:
1.زن پدر را بر پسران حرام كرد.
2.گنجى به دست آورد و خمس آن را جدا كرد و در راه خدا داد.
3.هنگامى كه زمزم را حفر كرد نامش را سقايت الحاج ناميد.
4.ديه قتل را صد شتر قرار داد.
5.طواف كعبه را به هفت شوط مقرر داشت.
و خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود،آن گاه رسول خدا(ص)چنين فرمود:يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام،و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما ذبح على النصب،و يقول :انا على دين ابراهيم.
[همانا عبد المطلب به بتها قرعه نمىزد،و آنها را پرستش نمىكرد،و از آنچه براى بتها قربانى مىكردند نمىخورد،و مىگفت:من بر دين ابراهيم باقى هستم.]و از سخنان حكمت آميز عبد المطلب اشعار زير است كه از حضرت رضا(ع)روايت شده:
يعيب الناس كلهم زمانا
و ما لزماننا عيب سوانا (6)
نعيب زماننا و العيب فينا
و لو نطق الزمان بناهجانا (7)
و ان الذئب يترك لحم ذئب
و ياكل بعضنا بعضا عيانا (8)
و در تواريخ اهل سنت آمده كه از عبد المطلب سنتهايى به جاى مانده كه بيشتر آنها در قرآن كريم نيز به صورت سنت و قانون آمده و از آن جمله است:وفاى به نذر،منع از ازدواج محارم،بريدن دست دزد،نهى از كشتن دختران،حرمت شراب و زنا،و ديگر آنكه قدغن كرد كسى با بدن برهنه طواف كند.و همچنين آمده است كه هر گاه قريش دچار قحطى سخت و خشكسالى مىشدند دست عبد المطلب را گرفته و او را به كوههاى مكه مىبردند تا وى براى آمدن باران دعا كند،چون بارها تجربه كرده بودند كه خداوند دعاى او را در مشكلات مستجاب مىفرمايد،و اين بدان جهت بود كه عبد المطلب با رفتار جاهلانه مردم جاهليت مخالفت مىكرد و بر اعمال خلاف آنها خرده مىگرفت.و به دنبال آن گفتهاند:خداى تعالى اصحاب فيل را نيز به دعاى عبد المطلب نابود كرد. (9) و عموما عمر عبد المطلب را در هنگام مرگ يكصد و چهل سال نوشتهاند.و پس از اين خواهد آمد كه عبد المطلب تا وقتى كه رسول خدا(ص)به دنيا آمد و به سن هشت سالگى رسيد زنده بود و كفالت و سرپرستى آن بزرگوار را به عهده داشت.
پىنوشتها:
1.مجلسى(ره)در كتاب بحار الانوار داستان مفصل و عجيبى در اين باره نقل كرده و در آنجا است كه هاشم در خواب مأمور به اين وصلت گرديده و به همين منظور با برادرش مطلب به مدينه رفتند و سلمى را از پدرش خواستگارى كردند...تا به آخر.
2.وجه تسميه آن جناب را به شيبه مورخين اين گونه ذكر كردهاند كه وقتى به دنيا آمد در سرش مقدارى موى سفيد بود و از اين رو شيبهاش ناميدند،و لفظ«الحمد»را نيز كه بعدها به دنبال آن افزودند به خاطر حمد و سپاس بسيارى بود كه مردم از وى مىكردند،زيرا شيبه در زمان خود پناهگاه و ملجأ مردم بود و هر مستمند و گرفتارى بدو پناه مىبرد.البته برخى هم گفتهاند:نام اصلى آن جناب عامر بوده است.
3.برخى گفتهاند:سبب اينكه بدين نام مشهور گرديد آن بود كه در دامان مطلب پرورش يافت و رسم عرب چنين بوده كه چون كودكى يتيم در دامان ديگرى پرورش مىيافته او را به عنوان«عبد»و بنده او مىخواندهاند.
4.ارهاصات به حوادث مهم تاريخى و اتفاقات غير عادى گويند كه معمولا مقارن ظهور پيمبران بزرگ الهى اتفاق مىافتد و به گفته يكى از نويسندگان به منزله آژير خطرى است كه به مردم آماده باش مىدهد و خبر از پيش آمد مهمى در آينده مىدهد.
5.كار اين تأويل و توجيه بجايى رسيده كه برخى از نويسندگان براى اينكه داستان فوق را با گفتار مورخين اروپايى كه گفتهاند:لشكر حبشه به مرض آبله و يا وبا نابود گشتند،مطابق ساخته و وفق دهند كلمه«أبابيل»را در آيه جمع آبله و«طير»را به معناى سريع گرفتهاند ...كه اين هم يك نوع غربزدگى و خود باختگى در برابر اروپاييان است و بلاى روز شده است .
6.مردم همگى از زمان عيبجويى مىكنند و زمان ما عيبى جز ما ندارد.
7.ما زمان را عيبجويى مىكنيم در صورتى كه هر عيبى هست در خود ماست(زمان عيبى و تقصيرى ندارد)و اگر زمان به سخن درآيد زبان به بدگويى ما باز خواهد كرد.
8.گرگ گوشت گرگ ديگر را نمىخورد ولى ما گوشت يكديگر را آشكارا مىخوريم.
9.و عجب اين است كه با تمام اين گفتارها درباره ايمان او به خداى تعالى به گفتگو و بحث پرداخته و اكثرا گفتهاند:در پايان عمر دست از بت پرستى برداشت و به خداى يكتا ايمان آورد!(و اين است معناى تناقض گويى)!به سيره قاضى دحلان مراجعه كنيد.
پيش از اين گفتيم كه بنا به گفته اهل تاريخ:عبد المطلب در وقتى كه چاه زمزم را حفر مىكرد و دچار اعتراض قريش گرديد نذر كرد كه اگر خداى تعالى ده پسر بدو داد يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند. (1)
خداى تعالى نيز حاجتش را روا كرد و از زنهاى متعددى كه به همسرى برگزيد ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاى:عبد الله،حمزه،عباس،ابو طالب،زبير،حارث،حجل،مقوم،ضرار،ابو لهب.
و دختران عبد المطلب نيز شش تن بودند به نامهاى:
صفيه،بره،ام حكيم،عاتكه،أميمه،أروى.كه اينها هر يك و يا هر چند تن از يك مادر بودند بدين شرح:
مادر عبد الله،ابو طالب،زبير و دختران عبد المطلبـجز صفيهـفاطمه دخترعمرو بن عائذ مخزومى بود.
و مادر حمزه و مقوم و حجل و صفيه:هاله،دختر وهيب بن عبد مناة بوده.
و مادر عباس و ضرار:نتيله دختر جناب بن كليب است.
و مادر حارث بن عبد المطلب:سمراء دختر جندب بن حجير،و مادر ابو لهب:لبنى دختر هاجر بن عبد مناف بن ضاطر است.
و گويند:هنگامى كه مرگ عبد المطلب فرا رسيد دختران خود را طلبيد و بدانها گفت:دوست دارم پيش از مرگ بر من بگرييد و برايم مرثيه گوييد،تا آنچه پس از مردنم مىخواهيد بگوييد من آن را قبل از مرگ خود بشنوم.آنها نيز به دستور پدر عمل كرده و هر كدام مرثيهاى گفت،كه در تواريخ به تفصيل ذكر شده.
عبد اللهـبجز حمزه و عباسـكوچكترين فرزندان عبد المطلب بود ولى از همه فرزندان نزد او محبوبتر بود،چنانكه پيش از اين گفته شد و جمعى از مورخين نقل كردهاند كه چون عبد الله به دنيا آمد و به حد رشد رسيد عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد و پسران خود را جمع كرده داستان نذرى را كه كرده بود به اطلاع آنها رسانيد. (2)
فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان تو هستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خود مشاهده كرد آنان را به كنار خانه كعبه آورد و براى انتخاب يكى از ايشان قرعه زد،و قرعه به نام عبد الله درآمد.
در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست ديگر كاردى برانبرداشت و عبد الله را به جايگاه قربانى آورد تا در راه خدا قربانى نموده به نذر خود عمل كند.
مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده و خواستند به وسيلهاى جلوى عبد المطلب را از اين كار بگيرند ولى مشاهده كردند كه وى تصميم انجام آن را دارد،و از ميان برادران عبد الله،ابو طالب به خاطر علاقه زيادى كه به برادر داشت بيش از ديگران متأثر و نگران حال عبد الله بود تا جايى كه نزديك آمد و دست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا به جاى عبد الله بكش و او را رها كن!
در اين هنگام داييهاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيز پيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدوگفتند:
تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم هستى و اگر دست به چنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اين كار به صورت سنتى در ميان مردم درخواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه:نذرى كردهام و بايد به نذر خود عمل نمايم.
تا سرانجام پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد (3) كه شتران چندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشت بياورند و براى تعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه به نام شتران درآمد آنها را به جاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز به نام عبد الله درآمد به عدد شتران بيفزايند و قرعه را تجديد كنند و همچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه به نام شتران درآيد.عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند باز ديدند قرعه به نام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم به نام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند و قرعه زدند و همچنان به نام عبد الله در مىآمد تا وقتى كه عدد شتران به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران درآمد كه در آن هنگام بانگ تكبير و صداى هلهله زنان و مردان مكه به شادى بلند شد و همگى خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بار ديگر قرعه مىزنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند به نام شتران درآمد و عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده و عبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده و گوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند. (4)
عبد اللهـهمان طور كه پيش از اين گفته شدـبه جز حمزه و عباسـكوچكترين پسر عبد المطلب بود و زمان ولادت او را برخى 81 سال قبل از هجرت و وفاتش را 52 سال قبل از آن نوشتهاند و در پارهاى از تواريخ است كه 24 سال پس از سلطنت انوشيروان عبد الله به دنيا آمد،عبد المطلب به فرزندش عبد الله بيش از فرزندان ديگر علاقهمند بود و او را از ديگران بيشتر دوست مىداشت،و اين محبت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايى بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود كه بدو گفته بودند از صلب اين فرزندـيعنى عبد اللهـپسرى به دنيا خواهد آمد كه از طرف خداوند به نبوت مبعوث مىشود و شريعت او به دورترين نقاط جهان خواهد رفت و بخصوص پس از اينكه داستان ذبح عبد الله پيش آمد و صد شتر براى او فدا كرد،اين علاقه بيشتر شد.
و چيزى كه بشارت كاهنان را تأييد مىكرد،درخشندگى و نور خاصى بود كه در چهره عبد الله مشهود بود و هر كه با عبد الله رو به رو مىشد آن نور خيره كننده را مشاهده مىكرد و در پارهاى از تواريخـو حتى رواياتـداستانهاى عجيبى در اين باره نقل شده كه جاى ذكر همه آنها نيست،و در روايتى است كه عبد الله در دوران زندگى كوتاهى كه داشت از زنان شهر مكه به همان بليهاى دچار شد كه يوسف(ع)در دوران زندگى بدان دچار گرديد.
و در برخى از تواريخ آمده كه در آن شبى كه عبد الله با آمنه مادر رسول خدا(ص)ـازدواج كرد زنان بسيارى از غصه و اندوه از جهان رفتند،زيرا تا به آن روز اميد داشتند بلكه وسايلى فراهم شود و گاهى هم خودشان وسايلى را فراهم مىساختند تا بدان وسيله اين سعادت بهره آنان گردد،و پس از آن ازدواج ديگر نا اميد و مأيوس شدند.
ابن شهر آشوب در مناقب نقل كرده كه در مكه زنى بود به نام فاطمه،دختر مرة،كه كتابهايى خوانده و از اوضاع گذشته و آينده اطلاعاتى به دست آورده بود.آن زن روزى عبد الله را ديدار كرده بدو گفت:تويى آن پسرى كه پدرت صد شتر براى تو فدا كرد؟عبد الله گفت:آرى.
فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من همبستر شوى و صد شتر بگيرى؟
عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:
اما الحرام فالممات دونه
و الحل لا حل فاستبينه
و كيف بالامر الذى تبغينه
[اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى من آسانتر از اين كار است،و اگر از طريق حلال مىخواهى كه چنين طريقى فراهم نشده پس از چه راهى چنين درخواستى را مىكنى؟]
عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب،او را به ازدواج آمنه درآورده و پس از چندى آن زن را ديدار كرده و از روى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من درآيى و آنچه را گفتى بدهى؟
فاطمه نگاهى به صورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيرا آن نورى كه در صورت داشتى رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين چه كردى؟
عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم و مشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد ولى خدا نخواست و اراده فرمود آن را در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيز به عنوان تأسف سرود.
اين قسمت را همان گونه كه گفتيم ابن شهر آشوب نقل كرده،و خلاصه آن را نيز ابن هشام در سيره روايت كرده است ولى برخى آن را افسانه دانسته و مجعول پنداشتهاند،و العلم عند الله.
و در هنگام ازدواج با آمنهـبه گفته برخىـهفده سال از عمر عبد الله بيشتر نگذشته بود،گر چه اين گفتار بعيد به نظر مىرسد.
در اينجا مناسب است نسب آمنه مادر رسول خدا(ص)نيز ذكر شود تا از اين جهتاجمالى به جاى نماند.
ابن هشام و ديگران گويند:پس از داستان ذبح عبد الله و قربانى شتران،عبد المطلب در صدد برآمد تا از يكى از شريفترين خاندان قريش همسرى براى عبد الله بگيرد.و به همين منظور عبد الله را برداشته و به نزد وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة كه بزرگ قبيله بنى زهره بود آمد و دختر او يعنى آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود براى عبد الله خواستگارى كرد،وهب بن عبد مناف نيز موافقت كرد و اين ازدواج فرخنده صورت گرفت.
مادر آمنهـنامشـبره دختر عبد العزى بن عبد الدار بود كه او نيز از زنان بزرگ زمان خويش بود.
مراسم عروسى و ازدواج نيز در همان خانه آمنه صورت گرفت و تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خدا(ص)بود،و اين زوج شريف و گرامى جز آن حضرت فرزند ديگرى پيدا نكردند تا از دنيا رفتند.
عبد الله در همان سنين جوانى (5) به دستور پدرش عبد المطلب براى تهيه آذوقه به شهر يثرب سفر كرد و در همان سفر از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.آمنه نيز پس از گذشت شش سال از مرگ عبد الله جهان را وداع گفت و هنگام مرگ عبد الله طبق گفته مشهور،دو ماه يا قدرى بيشتر از عمر رسول خدا (ص)گذشته بود،و هنگام مرگ مادرش آمنه شش سالهـو يا به گفته برخى هفت سالهـبود.
آمنه مادر آن حضرت نيز در سفرى كه به شهر يثرب كرد در مراجعت از آن شهر در جايى به نام«أبواء»از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.
از بحثهاى جالبى كه در پايان اين بخش مناسب است بدان اشاره شود،بحثمربوط به آيين پدران رسول خدا(ص)است كه برخى از اهل تاريخ و حديث از علماى شيعه و سنت درباره آن بابى و بلكه كتابى جداگانه و رسالههايى نوشتهاند و بتفصيل در اين باره سخن گفتهاند مانند جلال الدين سيوطى كه رسالههايى در اين باره نگاشته به نامهاى:مسالك الحنفاء،الدرج الحنفيه فى الآباء الشريفه،السبل الجلية فى الآباء العليه و رسالههاى ديگر. (6)
و آنچه مسلم است اين مطلب است كه در ميان سلسله نسب رسول خدا(ص)تا به آدم ابو البشر پيمبران بزرگ و بلكه اولو العزمى همچون ابراهيم خليل،نوح پيغمبر،اسماعيل،شيث و ديگران وجود داشتهاند و مردان موحد و خدا پرستى نيز مانند عبد المطلب ديده مىشوند،و درباره موحد بودن پدران ديگر آن حضرت مرحوم علامه مجلسى در كتاب بحار الانوار ادعاى اجماع كرده و آن را از معتقدات شيعه اماميه و مسائل مورد اتفاق دانسته (7) .و به دنبال آن گفته است:اگر ديده مىشود كه در ميان پدران و يا عموهاى آن حضرت مانند ابو طالب برخى اظهار توحيد و ايمان به خدا را نمىكردهاند به خاطر تقيه و يا مصالح دينيه بوده است.
و براى اثبات اين مدعا دليلهايى نيز از قرآن و حديث ذكر كردهاند مانند آيه شريفه «الذى يراك حين تقوم و تقلبك في الساجدين» (8) كه بر طبق رواياتى نيز كه نقل كردهاند فرمودهاند:منظور از«تقلب در ساجدين»در اين آيه،انتقال نطفه آن حضرت از صلبهاى سجده كنندگان براى خدا و موحدان به صلبهاى ديگرى است.
و نيز استدلال شده به آيه شريفه «و جعلها كلمة باقية فى عقبه» (9) كه از آن استفاده مىشود كه خداى تعالى كلمه توحيد و عقيده بدان را در ذريه ابراهيم(ع)قرار داده و پيوسته تا ولادت رسول خدا(ص)اين ايمان وجود داشته است.
و روايتى هم از آن حضرت نقل شده كه فرمود:
«لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنىفى عالمكم،و لم يدنسنى بدنس الجاهلية» (10)
و پاسخ اين ايراد را هم كه گفته مىشود:چگونه پدران آن حضرت موحد بودهاند با اينكه در قرآن صراحت دارد كه پدر ابراهيم كه نامش آزر بود مشرك و بت پرست بوده (11) و ابراهيم(ع)پيوسته با او محاجه مىفرمود و او را به خاطر پرستش بت سرزنش و محكوم كرده و به پرستش خداى يكتا دعوت مىنمود؟به اين گونه دادهاند:كه آزر بر طبق نقل مورخين عمو و يا پدر مادر و سرپرست ابراهيم بوده كه اطلاق پدر بر او شده نه پدر صلبى و حقيقى او،چنانكه در زندگانى آن حضرت در تاريخ انبيا ذكر كردهايم.
نگارنده گويد:اگر اجماع و اتفاق علماء اماميه رضوان الله عليهم براى ما ثابت شد ما آن را بدون دغدغه و اعتراض مىپذيريم،ولى اگر ثابت نشد دليلهايى كه ذكر كردهاند قابل توجيه و تفسير و ايرادهاى ديگر است و مشكل بتوان با آنها اين مطلب را ثابت كرد،كه بر اهل دانش پوشيده نيست.
پىنوشتها:
1.ناگفته نماند كه از نظر مذهبى متعلق نذر بايد كار مرجوحى نباشد،حالا آيا در آن زمان وضع نذرهايى كه مىكردهاند چگونه بوده است ما نمىدانيم،و بر فرض صحت اين داستان شايد در آن وقت چنين شرطى در نذرهايى كه مىكردهاند وجود نداشته و اين گونه نذرها هم صحيح بوده است و الله اعلم.
2.در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت از رسول خدا(ص)روايت شده كه آن حضرت فرمود:«انا ابن الذبيحين»يعنى من پسر دو ذبيح هستم.و منظور از ذبيح اول حضرت اسماعيل فرزند ابراهيم (ع)مىباشد و ذبيح دوم عبد الله است.
3.و در پارهاى از تواريخ است كه قرار شد به نزد زن«كاهنه»قبيله بنى سعد كه نامش«سجام»و يا«قطبه»بود و در خيبر سكونت داشت بروند و هر چه او گفت به گفته او عمل كنند،و پس از آنكه به نزد وى آمدند او اين راه را به آنها نشان داد.
4.برخى درباره صحت اين داستان ترديد كردهاند،و ايرادهايى نمودهاند كه به نظر نگارنده ايرادهاى مهمى نيست و همگى قابل پاسخ است.و ما شرح و توضيح بيشتر را در اين باره در مقالاتى كه به طور پراكنده در مجله پاسدار اسلام و جاهاى ديگر نوشتهايم ذكر كرده و پاسخ دادهايم.
5.به گفته برخى از اهل تاريخ عبد الله در هنگام مرگ بيست و پنج سال داشت.
6.به كتاب الصحيح من السيرة،ج 1،ص 150،مراجعه شود.
7.بحار الانوار،ج 15،صص 118ـ .117
8.سوره شعراء،آيه 219ـ .218
9.سوره زخرف،آيه .28
10.مجمع البيان،ج 4،ص 322،تفسير فخر رازى،ج 24،ص 174،تفسير در المنثور،ج 5،ص 98.يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل كرد تا هنگامى كه در اين عالم شما وارد نمود،و مرا به زشتيهاى جاهليت آلوده نكرد.
11.به آيه 74،سوره انعام مراجعه شود.
قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماييم،مناسب است به پارهاى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد.
و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى استـچنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديمـمىدانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد.
اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مىشود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است.
و به گفته يكى از دانشمندان:
«مصلحت خداوندى ايجاب مىكرد كه اين بشارات مانند زيبايىهاى طبيعت كه محفوظ مىماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مىشود در لفافهاى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانشسر و كار دارند قرار گيرد» (1) .
از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مىگويد:
«لكن خنوخ«ادريس»كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند...»
كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مىكند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده. (2)
و از آن جمله در سفر تثنيه،باب 33،آيه 2 چنين آمده:
«و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين...»
كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است.
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنين است:
«اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمىبيند و نمىشناسد،اما شماآن را مىشناسيد زيرا كه با شما مىماند و در شما خواهد بودـاينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد».
كه بر طبق تحقيق كلمه«فارقليط»كه ترجمه عربى«پريكليتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه كردهاند.
و در فصل پانزدهم:26 چنين است:
«ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مىفرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مىكند و نسبت به من گواهى خواهد داد».
و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است:
«و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمىكند بلكه آنچه مىشنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد...»
و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مىگذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خدا(ص)كردهاند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مىگرديم.
ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد (3) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد .
آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟
ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.
يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.
ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !
ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟
سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مىكند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.
پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟
سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مىشود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مىشود!
پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مىرود؟
گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.
پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مىشود.
پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.
ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟
گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.
ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.
پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپورـپادشاه فارسـنامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيره»راـكه در نزديكى كوفه بودهـبراى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور حيرهـاز فرزندان ربيعه بن نصر است .
و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مىكند و خلاصهاش اين است كه مىگويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.
مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مىكردند و چون شب مىشد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مىفرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مىكردند .
مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميمانصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.
تبع پرسيد:چرا؟
گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.
تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمىگويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مىگويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوق(ره)است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است:
حتى أتانى من قريظة عالم
حبر لعمرك فى اليهود مسدد
قال ازدجر عن قرية محجوبة
لنبى مكة من قريش مهتد
فعفوت عنهم عفو غير مثرب
و تركتهم لعقاب يوم سرمد
و تركتها لله أرجو عفوه
يوم الحساب من الحميم الموقد
و در پارهاى از روايات نيز آمده است كه رسول خدا(ص)فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.
و در روايتى كه صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.
و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمين حجاز مىزيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمىكرد و با بت پرستان مبارزه مىنمود،و از ذبيحه آنان نمىخورد.
و از اشعار اوست كه مىگويد:أربا واحدا ام ألف رب
ادين اذا تقسمت الامور
عزلت اللات و العزى جميعا
كذلك يفعل الجلد الصبور
عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مىگزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مىدهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.
عامر گفت:چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مىداشت.
و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مىداد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مىزنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مىبرد.
وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا دربارهاش مىفرمود:
«رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة»
[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مىگردد.]
شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت كردهاند كه وى در«سوق عكاظ»عربها را مخاطبقرار داده و بدانها مىگفت:
«يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه».
[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مىخورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .]
و بارها اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص)از افراد قبيله«اياد»حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مىشد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مىكردند.
و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خدا(ص)روايت كرده نقل مىكند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مىكردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مىخواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد:
اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مىكردند و اينك از دنيا رفتهاند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مىكنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم:
چرا به نزد قوم خود نمىروى و در خوبى و بدى آنها شركت نمىجويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانستهاى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانستهاند!
پرسيدم:اين نمازى را كه مىخوانى چيست؟
پاسخ داد:براى خداى آسمانها مىگزارم.
از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامهاش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مىكند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مىديدم دست خويش راـبه عنوان بيعت و تصديقـدر دستش مىنهادم و به هر كجا كه مىرفت به همراه او مىرفتم...
و در حديثى كه مفيد(ره)از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟
عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مىرفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفتهاند و مىخواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت«قس»را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!
من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،«قس»متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.
از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟
و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث...
و بلكه در پارهاى از روايات است كه از اوصياى رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مىگويد:
اقسم قس قسما ليس به مكتتما
لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما
حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما
هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما
يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى
ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما
و نيز از او نقل شده:
تخلف المقدار منهم عصبة
بصفين و فى يوم الجمل
و الزم الثار الحسين بعده
و احتشدوا على ابنه حتى قتل
و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مىخواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مىشديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مىشود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص)نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.
و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مىدهيم.
مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مىباشد اين است كه مىگويد:
برخيز شتربانا بربند كجاوه
كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه
در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه
و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه
در ديده من بنگر درياچه ساوه
و ز سينهام آتشكده فارس نمودار
تا آنكه گويد:
با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد
كارى كه تو مىخواهى از فيل نيايد
رو تا به سرت طير ابابيل نيايد
بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد
تا دشمن تو محبط جبريل نيايد
تأكيد تو در مورد تضليل نيايد
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانه
بسپار بزودى شتر سبط كنانه
برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه
بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه
آگاه كنش از بد اطوار زمانه
و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه
كانجا شودش صدق كلام تو پديدار
تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد:
اين است كه ساسان به دساتير خبر داد
جاماسب به روز سوم تير خبر داد
بر بابك بر نا پدر پير خبر داد
بودا به صنم خانه كشمير خبر داد
مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد
وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد
ربيون گفتند و نيوشيدند احبار
از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى
تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى
گر خواب انوشروان تعبير ندانى
از كنگره كاخش تفسير توانى
بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى
آرد به مدائن درت از شام نشانى
بر آيت ميلاد نبى سيد مختار
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد
مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سيد مسعود و خداوند مؤيد
پيغمبر محمود ابو القاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد
اين بس كه خدا گويد«ما كان محمد»
بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار
اندر كف او باشد از غيب مفاتيح
و اندر رخ او تابد از نور مصابيح
خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح
نوش لب لعلش به روان سازد تفريح
قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح
وين معجزهاش بس كه همى خواند تسبيح
سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار
اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را
وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را
شيروى به امر تو درد ناف پدر را
انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را
تقدير به ميدان تو افكنده سپر را
و آهوى ختن نافه كند خون جگر را
تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار
موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع
ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع
شامول به يثرب شده از جانب تبع
تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع
اى از رخ دادار بر انداخته برقع
بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصعدر دست تو بسپرده قضا صارم بتار
پىنوشتها:
1.خاتم پيمبران،ص .494
2.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خدا(ص)به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود.
3.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كردهايم تلخيص شده است.
اكنون كه شمهاى از پيشگوييها را براى شما نقل كرديم به دنبال گفتار خود دربارهولادت رسول خدا(ص)باز مىگرديم،و قبل از نقل داستان ولادت و آنچه در آن شب در جهان روى داد چند جمله درباره تاريخ ولادت آن حضرت و اختلافى كه در اين باره در تواريخ ديده مىشود ذكر مىكنيم:
در كتابهاى سيره و تاريخ و بلكه احاديثى كه از امامان بزرگوار روايت شده اختلاف زيادى در روز و ماه ولادت رسول خدا ديده مىشود كه جمعى آن را روز جمعه هفدهم ربيع الاول و برخى روز دوشنبه دوازدهم و قولى روز هشتم و قول ديگر روز دهم آن ماه نوشتهاند،و اقوال ديگرى نيز هست كه آن حضرت در ماه صفر يا محرم و يا رمضان به دنيا آمده ولى مشهور نيست،و در سال ولادت نيز اختلاف كردهاند كه برخى سال 580 ميلادى و گروهى سال 573 را ذكر كردهاند و در بسيارى از تواريخ ولادت آن حضرت را در عام الفيلـيعنى همان سالى كه ابرهه با پيلان جنگى براى ويران ساختن شهر مكه آمدـنقل كردهاند كه تازه سؤال مىشود عامل الفيل چه سالىبوده؟
و به هر صورت اين اختلاف همچنان در تواريخ و روايات ديده مىشود و قول قطعىو مسلمى در اين باره ذكر نشده (1) و البته مشهور ميان علماى شيعه رضوان الله عليهم آن است كه آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربيع الاول به دنيا آمده.
و اين اختلاف اقوال در مورد ولادت ساير رهبران بزرگوار الهى و پيشوايان دين نيز ديده مىشود،و بلكه در تاريخ ولادت پيمبران گذشته و انبيا سلف نيز به چشم مىخورد.
اما به گفته يكى از نويسندگان معاصر:
«تاريخ تولد،داستانهاى دوران كودكى،پرورش تن،زندگى و زناشويى و مرگ پيكر خاكى اين نوابغ،رقمى به ستون محاسبات كارهاى درخشان ايشان نمىافزايد،و در دست نبودن ارقام دقيق سالهاى اين حوادث خلأيى در حاصل جمع آن آثار عظيم پديد نمىسازد،به قول انورى:آنان بارز ارقام وجودند و ديگران تفصيل خط ترقين عدم،هرگاه تاريخ زندگى يكى از نوابغ را بررسى مىكنند،پژوهش محققان بر محور گفتار و كردار و شدت تأثير او در محيط پس از وى دور مىزند،مىنويسند :چه گفته است و چه كرده است و براى چه بوده است،اما خود او از كى و تا چه هنگام بوده است؟چندان مهم نيست زيرا به هر حال بوده است.»
«بنابراين وقتى مىبينيم تاريخ نويسان براى تعيين رقم دقيق سال و ماه و روز ميلاد يا مرگ شخصيت بزرگى از رهبران فكرى عالم،به نقل اقوال مىپردازند،نه براى آن است كه روشن ساختن اين رقم در بررسى و ارزيابى تعاليم و اثر وجود آنان سهمى دارد بلكه اين تحقيق و استقصا سنتى موروث است كه تاريخ نويسان به اقتفا از يكديگر به نقل و ضبط آن مىپردازند .»
«با اين همه تاريخ نويس بايد بكوشد تا با استفاده از جرح و تعديل روايات و نقل مورخان سلف اين گوشه تاريك را نيز روشن كند...جهان شرق و غرب از تعاليم مربيان بشر چون موسى و عيسى و محمد(ص)كم و بيش آگاه است،و محققان بارها تعاليم آسمانى و حيات درخشان آنان را بررسى كرده و در عظمت آن فرو رفتهاند اما هيچ تاريخ نويسى نيست كه از روى يقين يا اطمينان روز و ماه و سال تولد و مرگ آنان را تعيين كند،و هرگاه از اقامه بعضى مراسم مخصوص كه از جنبه تكاليف فردى فراتر نمىرود بگذريم علم و جهل ملتها نسبت به اين ارقام،از نظر تأثير آن در ارزيابى اعمال اين چهرههاى درخشان يكسان است.»
پيش از اين گفتيم كه معمولا مقارن ظهور پيغمبران الهى و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگيزى اتفاق مىافتد كه خبر از آمدن آن پيغمبر و تحول او در جهان و رفتار و عقايد مردم مىدهد،و در حقيقت به مردم آژير و آماده باش مىدهد تا آنان را براى آمدن وى آماده سازد،كه بدانها«ارهاصات»گويند.
در شب ولادت رسول خدا(ص)نيز طبق روايات حوادث شگفت انگيز و عجيبى اتفاق افتاده كه در تواريخ به اجمال و تفصيل نقل شده.
از آن جمله ابن هشام از حسان بن ثابتـشاعر معروف اسلامـنقل مىكند كه وى گفته:به خدا سوگند من پسرى نورس در سن هفت يا هشت سالگى بودم و آنچه مىشنيدم بخوبى درك مىكردم كه ديدم مردى از يهود بالاى قلعهاى از قلعههاى مدينه فرياد مىزد:اى يهوديان!
و چون يهوديان پاى ديوار قلعه جمع شدند و از او پرسيدند:چه مىگويى؟گفت:بدانيد آن ستارهاى كه با طلوع آن احمد به دنيا خواهد آمد،ديشب طلوع كرد!
و در سيره حلبيه و تواريخ ديگر از آمنه روايت كردهاند كه گويد:چون فرزندم به دنيا آمد نور خيره كنندهاى آشكار شد كه شرق و غرب را روشن كرد و من در آن روشنايى قصرهاى شام و بصرى را ديدم.
و نيز نقل كردهاند كه در آن شب ايوان كسرىـكه با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روى ساختمان آن زحمت كشيده بودند و هيچ كلنگى در آن كارگر نبودـشكافت،و چهارده كنگره آن فرو ريخت.
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى حديث جامعى از امام صادق(ع)روايت كرده است كه،در اين حديث بيشتر اتفاقات آن شب ذكر شده است.متن آن حديث شريف اين گونه است كه آن حضرت فرمود:
ابليس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عيسى(ع)به دنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگامى كه رسول خدا(ص)به دنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه ممنوع شد و شياطين به وسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگرديدند و قريش كه چنان ديدند گفتند :قيامتى كه اهل كتاب مىگفتند بر پا شده!
عمرو بن اميه كه از همه مردم آن زمان به علم كهانت و ستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى است كه مردم به وسيله آنها راهنمايى مىشوند و تابستان و زمستان از روى آنها معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت بر پا شده و مقدمه نابودى هر چيز است و اگر غير از آنهاست امر تازهاى اتفاق افتاده است.و همه بتها در صبح آن شب به رو درافتاد و هيچ بتى در آن روز بر سر پا نبود،ايوان كسرى در آن شب شكافت و چهارده كنگره آن فرو ريخت،درياچه ساوه خشك شد و وادى سماوه پر از آب شد.
آتشكدههاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.
و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى را يدك مىكشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده شدند،و طاق كسرى از وسط شكافت و رود دجله در آن وارد شد.
و در آن شب نورى از سمت حجاز برآمد و همچنان به سمت مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آن روز سخن نمىكردند.
دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،و هر كاهنى از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد و ميان آنها جدايى افتاد.
و آمنه گفت:به خدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به سوى آسمان بلند كرد و بدان نگريست،و نورى از من تابيد و در آن نور شنيدم گويندهاى مىگفت :تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آن گاه او را به نزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن گذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى
هذا الغلام الطيب الاردان
قد سادفى المهد على الغلمان[ستايش خدايى را كه به من عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبو را كه در گهواره بر همه پسران آقاست.]
آن گاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (2) و درباره او اشعارى سرود.
و ابليس در آن شب شيطان و ياران خود را فرياد زد(و آنها را به يارى طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور ما چه چيز تو را به هراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مىبينم و به طور قطع در روى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و ببينيد اين اتفاق چيست؟
آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازهاى نديديم.
ابليس گفت:اين كار شخص من است آن گاه در دنيا به جستجو پرداخت تا به حرمـمكهـرسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آن را گرفتهاند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر او بانگ زده مانع ورود او شدند،به سمت غار حراء رفت و چون گنجشگى گرديد و خواست درآيد كه جبرئيل به او نهيب زد:
ـبرو اى دور شده از رحمت حق!ابليس گفت:اى جبرئيل از تو سؤالى دارم؟گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازهاى در زمين رخ داده؟ پاسخ داد:محمد(ص)به دنيا آمده.
شيطان پرسيد:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه.
پرسيد:در امت او چطور؟گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود و راضيم.
و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت و نامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت و جنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى به خاطر ولادتهمان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه چون به دنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع گردند.
و چون صبح شد به مجلسى كه چند تن از قريش در آن بودند آمد و بدانها گفت:
آيا دوش در ميان شما مولودى به دنيا آمده؟گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات كه وى به دنيا آمده و آخرين پيمبران است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.
اين گفتگو گذشت و چون قرشيان متفرق شدند و به خانههاى خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خود بازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن عبد المطلب پسرى متولد شده است.
اين خبر را به گوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كنم به دنيا آمده يا بعد از آن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را به من نشان دهيد .
قرشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزند خود را بياور تا اين يهودى او را ببيند،و چون مولود را آوردند و يوسف يهودى او را ديدار كرد،جامه از شانه مولود كنار زد و چشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد در اين وقت قرشيان مشاهده كردند كه حال غش بر آن مرد يهودى عارض شد و به زمين افتاد،قرشيان تعجب كرده و خنديدند .
يهودى برخاست و گفت:آيا مىخنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر،پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مىنهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف مىكردند.
در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت بالا از مردى از اهل كتاب نقل كرده آن مرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيره و عتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت :نبوت از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و به خدا اين مولود همان كسى است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد!به خدا سوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه زبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او به مردم شهر خود تسلط مىيابد!
ظاهرا مسلم است كه رسول خدا(ص)در شهر مكه به دنيا آمده،اما در محل ولادت آن حضرت اختلافى در تواريخ به چشم مىخورد،مانند آنكه برخى محل ولادت آن حضرت را خانهاى كه معروف به خانه محمد بن يوسف ثقفى بود دانستهاند و گويند:خانه مزبور همان خانهاى است كه بعدا حضرت فاطمه(س)در آن به دنيا آمد و به«زادگاه فاطمه»مشهور گرديد.
مورخين نوشتهاند:خانه مزبور در نزديكى صفا قرار داشته و بعدها زبيده همسر هارون الرشيد آن را خريدارى كرد و مسجدى در آن مكان بنا نمود.
قول ديگر در محل ولادت آن حضرت آن است كه در شعب بنى هاشم متولد گرديده است،و اقوال ديگرى نيز در اين باره نقل شده كه چندان مورد اعتماد نيست،خصوصا آنها كه محل ولادت آن حضرت را خارج مكه مىدانند.
و بدين ترتيب رسول خدا(ص)متولد گرديد،و بزرگترين پيمبران الهى پا به عرصه وجود نهاد،خبر ولادت اين نوزاد مبارك به گوش جد بزرگوارش عبد المطلب رسيد و او خود را براى ديدار مولود جديد به خانه آمنه رسانيد.
عبد المطلب كه ميان فرزندانش عبد الله را بيش از ديگران دوست مىداشت و با مرگ او دچار اندوه فراوانى گرديده بود با ديدن فرزند عبد الله چهرهاش باز و ديدگانش روشن گرديد،و فروغ تازهاى در چشمان وى پديدار گشت.
آمنه داستان ولادت نوزاد و شگفتيهايى را كه در وقت تولد مشاهده كرده بود
براى عبد المطلب نقل كرد،و با شنيدن سخنان آمنه ساعت به ساعت چهره عبد المطلب بازتر و خوشحالتر مىگرديد.
و در اينكه مراسم نامگذارى آن حضرت و همچنين انتخاب نام«محمد»براى آن بزرگوار را چگونه و چه كسى انجام داد در تواريخ اختلاف است و بيشتر گويند:اين نام را خود عبد المطلب براى او انتخاب نمود و چون از وى پرسيدند:چرا اين نام را براى مولود خود انتخاب كردى با اينكه چنين نامى در ميان اسامى پدرانت سابقه نداشته؟
در جواب گفت:مىخواستم در آسمان پيش خداوند و در زمين نزد مردم محمود و ستوده باشد.
برخى هم گويند:مادرش آمنه در خواب مأمور شد تا اين نام را روى فرزند خود بگذارد.و در نقلى هم آمده كه مراسم نامگذارى را در روز هفتم ولادت،عبد المطلب انجام داد و در همان روز عبد المطلب شترى را ذبح كرد و بزرگان قريش را اطعام نمود.
و به هر صورت عبد المطلب از ولادت نوزاد جديد بسيار خورسند گرديد و او را برداشته به درون كعبه آورد و مراسم شكرگزارى را بجاى آورد و سپس در صدد برآمد تا دايهاى براى شير دادن وى فراهم كند،و بدين منظور چندى آن حضرت را به ثويبهـكه آزاد كرده ابو لهب بودـسپردند و او نيز نوزادى به نام مسروح داشت كه رسول خدا(ص)را از شير وى شير داد و پيش از آن نيز حمزه عموى رسول خدا را شير داده بود و از اين رو حمزه برادر رضاعى آن حضرت نيز محسوب مىشد.
و اين ثويبه ابا سلمه شوهر ام حبيبه را نيز شير داده بود و او نيز برادر رضاعى حضرت محسوب مىشد و رسول خدا(ص)تا اين زن زنده بود احترام او را رعايت مىكرد و از او به نيكى ياد مىفرمود و با اينكه چند روزى بيشتر آن حضرت را شير نداده بود پيوسته تا زنده بود مورد لطف و نوازش قرارش مىداد و چون در سال هفتم هجرى از دنيا رفت رسول خدا در جستجوى فرزندش مسروح برآمد تا وى را نيز مورد محبت قرار دهد ولى به آن حضرت خبر دادند كه مسروح پيش از مادرش ازدنيا رفته است.
و برخى معتقدند كه روزهاى نخست،مادرش آمنه آن حضرت را شير مىداد و چون مدتى گذشت ثويبه او را شير داد و به هر صورت دوران شير دادن ثويبه بدان حضرت چند روزى بيشتر طول نكشيد و سپس حليمه سعديه دختر ابو ذؤيب كه كينهاش«ام كبشه»و از قبيله بنى سعد بود آن حضرت را شير داد و به دايگى او مشغول گرديد.
پىنوشتها:
1.و بيشتر اين اقوال در سيره حلبيه مذكور است هر كه خواهد بدانجا مراجعه كند.
2.يعنى او را به كنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را به چهار گوشه كعبه ماليد.
بزرگان قريش و اشراف مكه معمولا بچههاى نوزاد خود را براى شير دادن و بزرگ كردن به زنان قبايل باديه نشين مىسپردند،و براى اين عمل آنها علل و جهاتى ذكر كردهاند و از آن جمله اين بود كه:
1.هواى آزاد و محيط بى سر و صداى صحرا موجب محكم شدن استخوان و رشد و تربيت سالم جسم و جان بچه مىشد،و افرادى كه در آن هواى آزاد تربيت مىشدند روحشان نيز همانند هواى آزاد بيابان پرورش مىيافت.
2.زنانى كه بچههاى خود را به صحرا برده و به زنان باديهنشين مىسپردند فرصت بيشتر و بهترى براى خانهدارى و جلب رضايت شوهر پيدا مىكردند و اين مسئله در زندگى داخلى و محيط خانه آنان بسيار مؤثر بود.
3.اعراب صحرا عموما زبانشان فصيحتر از شهرنشينان بود و اين يا به خاطر آن بود كه زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد كاروانيان مختلف و اختلاط و آميزش با افراد گوناگون اصالت خود را از دست مىداد و لهجه صحرانشينان كه آميزشى با كسى نداشتند به اصالت و فصاحت خود باقى بود،يا هواى آزاد بيابان در اين جريان مؤثر بود و شايد جهات ديگرى نيز بوده كه در اين فصاحت لهجه تأثير داشته است.
اتفاقا قبيله بنى سعدـدر ميان قبايل اطراف شهر مكهـاز قبايلى بوده كه به فصاحت لهجه مشهور و معروف بودند،و در حديثى آمده كه وقتى شخصى بدان حضرت عرض كرد:من كسى را از شما فصيحتر نديدهام؟حضرت در جواب او فرمود:چرا من اين گونه نباشم با اينكه ريشهام از قريش و در ميان قبيله بنى سعد نشو و نما كردهام!
و شايد به همين جهت بود كه بيشتر بزرگان مكه مقيد بودند بچههاى خود را به زنان بنى سعد بسپرند و به ميان قبيله مزبور بفرستند.
زنان و مردان بنى سعد نيز بيش از ساير قبايل براى گرفتن بچههاى قريش و تربيت آنها در ميان خود به مكه مىآمدند و شايد در هر سال چند بار به طور دستجمعى به همين منظور به مكه مىآمدند و داستان سپردن رسول خدا(ص)نيز به حليمه سعديه در يكى از همين سفرهاى دستجمعى كه قبيله بنى سعد به مكه آمدند صورت گرفت.
حليمه شوهرى داشت به نام حارث بن عبد العزى كه نسب به بكر بن هوازن مىرساند و از اين شوهر دو دختر به نامهاى انيسه و حذافه پيدا كرد و حذافه نام ديگرى هم داشت كه«شيماء»بود . (1) و پسرى هم خداوند از اين شوهر بدو عنايت كرد كه نامش را عبد الله گذاردند.
و در هنگام شيرخوارگى همين عبد الله بود كه حليمه به مكه آمد و رسول خدا(ص)را بدو سپردند و او از شير فرزندش عبد الله،آن حضرت را شير داد.
ابن هشام مورخ مشهور در سيره خود از زبان خود حليمه چنين نقل مىكند كه گفت:سالى كه ما به قحطى و خشكسالى دچار شده بوديم به همراه شوهر و كودك شيرخوار خود با زنان بنى سعد به شهر مكه رفتيم تا هر كدام كودكى از قريش گرفته و براى شير دادن و بزرگ كردن به ميان قبيله آوريم.مركب ما الاغ خاكسترى رنگى بود و شتر پيرى نيز همراه داشتيم كه به خدا قسم قطرهاى شير نداشت.
شبى را كه در راه مكه بوديم از بس كودك گرسنه ما گريه كرد خواب نرفتيم،نه در سينه من شيرى بود كه او را سير كند و نه در پستانهاى شتر.تنها اميد به آينده بود كه ما را به سوى مكه پيش مىبرد،الاغ ما به قدرى لاغر و وامانده بود كه كندى راه رفتن آن حيوان،قافله بنى سعد را خسته كرد.
به هر ترتيبى بود خود را به شهر مكه رسانديم و به دنبال بچههاى شيرخوار قريش رفتيم،زنان بنى سعد در كوچههاى مكه به راه افتادند و مردان قريش نيز از آمدن ما با خبر گشتند و هر كس نوزادى داشت به نزد ما مىآمد و براى سپردن بچه خود با ما به گفتگو مىپرداخت،با هر يك از زنان بنى سعد درباره شير دادن و پرستارى رسول خدا(ص)گفتگو مىكردند همين كه مىفهميد آن كودك يتيم است از نگهدارى و پذيرفتن او خوددارى مىكرد و مىگفت:كودكى كه پدرش مرده و تحت كفالت مادر و جد خود زندگى مىكند چه اميد سود و بهرهاى از او مىتوان داشت؟و آيا اين مادر و جد درباره او چه مىخواهند بكنند؟
هر يك از زنان بنى سعد كودكى پيدا كرده و آماده بازگشت به صحرا شدند و تنها من بودم كه دسترسى به كسى پيدا نكردم و از پذيرفتن كودك آمنه هم روى همان جهت كه يتيم بود خوددارى مىكردم.
اما وقتى ديدم زنان بنى سعد مىخواهند حركت كنند به شوهرم گفتم:
خوش ندارم كه در ميان تمام اين زنان تنها من بدون آنكه بچهاى را پذيرفته باشمـدست خالىـبه ميان قبيله بازگردم،و به خدا هم اكنون مىروم و همان بچه يتيم را گرفته با خود مىآورم .
شوهرم نيز وقتى سخن مرا شنيد اين پيشنهاد را پذيرفته و موافقت كرد و به دنبال آن اظهار داشت:اميد است خداوند در اين فرزند بركتى براى ما قرار دهد.حليمه گويد:سپس به نزد عبد المطلب رفته و آن حضرت را گرفتم و با خود آوردم،و تنها چيزى كه مرا به پذيرفتن وى واداشت همان بود كه جز او كودكى نيافتم و چون براى نخستين بار آن طفل را در دامان خود گذارده تا شيرش دهم مشاهده كردم كه هر دو پستانم از شير پر شد،به حدى كه او خورده و سير گرديد و سپس فرزند خودـعبد اللهـرا نيز شير دادم و او نيز سير شد و هر دو به خواب رفتند.
شوهرم نيز برخاست به نزد شتر رفت و مشاهده كرد پستانهاى شتر نيز بر خلاف انتظار از شير پر شده است و مقدارى كه مورد احتياج بود دوشيد و هر دو خورده سير شديم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى به سر برديم.
صبح كه شد شوهرم گفت:اى حليمه به خدا سوگند كودك با بركتى نصيب تو گرديده!گفتم:آرى من نيز چنين خيال مىكنم.
زنان بنى سعد با همراهان خود به قصد بازگشت حركت كردند و ما نيز با آنها به راه افتاديم،و با كمال تعجب مشاهده كرديم همان الاغى كه به زحمت راه مىرفت چنان تند به راه افتاد كه هيچ يك از الاغهاى ديگر به تندى او راه نمىرفت تا جايى كه زنان بنى سعد گفتند:
اى دختر أبى ذؤيب آهستهتر بران مگر اين همان الاغ واماندهاى نبود كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى؟گفتم:چرا همان است،زنان با تعجب گفتند:به خدا اتفاق تازهاى برايش افتاده !
و چون به سرزمين بنى سعد و خانه و ديار خود رسيديم در آن سرزمينى كه من جايى را مانند آنجا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز به بعد هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه باز مىگشتند شكمشان سير و پستانشان پر از شير بود و اين موضوع اختصاص به گوسفندان ما داشت و ساير گوسفندان بدين گونه نبودند.
بارى روز به روز خير و بركت در خانه ما رو به ازدياد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شير گرفتم و رشد آن كودك با ديگران تفاوت داشت بدانسان كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نيرومند گشته بود.و پس از اينكه دو سال از عمرش گذشت او را به نزد مادرش آمنه بازگردانديم اما به واسطه خير و بركتى كه درمدت توقف او در زندگى خود ديده بوديم مايل بودم به هر ترتيبى شده دوباره او را از مادرش باز گرفته به ميان قبيله خود ببريم،از اين رو به آمنه گفتم:
خوب است اين فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زيرا من از وباى شهر مكه(و هواى ناسازگار اين شهر)بر او بيمناكم،و در اين باره اصرار ورزيده،تا سرانجام آمنه راضى شد و او را به ما بازگرداند.
جمعى از اهل حديث و مورخين مانند مسلم و ابن هشام و ديگران از حليمه نقل كردهاند كه گويد:پس از آنكه رسول خدا(ص)را به ميان قبيله بازگردانديم و چند ماهى از اين ماجرا گذشت،روزى طبق معمول همه روزه با فرزندان ما به همراه بزغالهها به پشت چادرها رفتند،ناگهان فرزندم را ديدم كه سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده گفت:
برادر قرشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته و خواباندند و شكمش را شكافتند !
حليمه گويد:من و شوهرم به جانب او روان شديم و او را ديديم با رنگى پريده سرپا ايستاده است!بى اختيار در آغوشش كشيده و بدو گفتم:پسرجان چه اتفاقى برايت افتاد؟گفت:دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده شكمم را شكافتند و چيزى شبيه به لخته خون از وسط آن بيرون آوردند كه من نمىدانستم چيست و آن گاه به دنبال كار خود رفتند.
و در حديث كتاب صحيح مسلم است كه جبرئيل آن لخته سياه را بيرون انداخته و گفت:اين بهره شيطان است از تو،و سپس قلب آن حضرت را در طشتى از طلا شستشو داده و به جاى خود گذارده و پوست شكم آن حضرت را به هم بسته و رفتند.و نقل كنندگان اين داستان عموما آن را نوعى معجزه براى آن حضرت(ص)به حساب آوردهاند.و اين ملخص داستانى است كه اينان با مختصر اختلافى نقل كردهاند،ولى بسيارى از اهل تحقيق اين داستان را مجعول و ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته و معتقدند كه دشمنان اسلام براى لكهدار كردن رسول خدا(ص)و در تأييد حديثى كه مسيحيان نقل كردهاند كه«همه فرزندان آدم جز عيسى بن مريم همگى مورد دستبرد شيطان واقع شدهاند»آن را ساختهاند. (2)
و برخى آيه شريفه «ألم نشرح لك صدرك» را نيز به اين داستان تفسير كرده و آن را شأن نزول سوره دانستهاند،كه آن نيز بعيد به نظر مىرسد.
سؤال ديگرى كه اينجا پيش مىآيد اين است كه اگر اين ماجرا جنبه اعجاز داشته است چگونه قبل از نبوت آن حضرت و در كودكى صورت گرفته با اينكه معجزه جز به دست پيغمبر و در حال نبوت انجام نگيرد؟مگر آنكه در پاسخ گفته شود:كه جنبه«ارهاص»داشته و از ارهاصات (3) بوده،چنانكه برخى گفتهاند. (4)
مؤلف كتاب سيرة المصطفى و فقه السيرة (5) گفته است:اگر اين داستان از نظر سند معتبر بود و به اثبات رسيد ديگر جاى اين گونه شك و ترديدها در آن وجود ندارد چون جنبه اعجاز و ارهاص داشته و در زندگى پيامبر اسلام و پيمبران ديگر شگفت انگيزتر از اين داستان فراوان ديده مىشود!
مؤلف گويد:اين گفتار حقى است،و از اين رو بايد ديد اين داستان از نظر سند در چه پايه از اعتبار مىباشد.
و به هر صورت دنباله داستان را مورخين اين گونه نقل كردهاند:كه حليمه محمد(ص)را برداشته و به نزد مادرش آمنه آورد و آمنه بدو گفت:چه شد كه با آن همه اصرارى كه براى نگهدارى اين فرزند داشتى او را بازگردانى؟
حليمه جواب داد:فرزندم اكنون بزرگ شده و من آنچه را درباره نگهداريش وظيفه داشتم انجام دادهام و از اين پس از پيش آمدهاى ناگوار بر او بيمناكم و از اينرو وى را به نزد تو آوردم.
آمنه گفت:سبب اينها نيست حقيقت را بازگوى.و چون اصرار كرد حليمه داستان را شرح داد.آمنه در اين وقت بدو گفت:آيا از شيطان بر وى بيمناكى؟حليمه گفت:آرى،آمنه بدو گفت:نه به خدا سوگند شيطان بدو راهى ندارد ولى فرزند مرا داستان ديگرى است و سپس قسمتى از سرگذشت فرزندش را براى حليمه شرح داده چنين گفت:هنگامى كه من به اين فرزند حامله بودم نورى در خود مشاهده كردم كه قصرهاى شام را در آن نور ديدم و در كمال آسانى و سهولت او را حمل كردم و چون به دنيا آمد دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به آسمان بلند كرد...
و به هر صورت او را بگذار و به سلامت بازگرد.
ابن اسحاق پس از نقل اين داستان علت ديگرى هم براى باز آوردن آن حضرت از حليمه نقل كرده و گويد:حليمه به مادرش آمنه گفت:هنگامى كه من براى بار دوم او را به سوى چادرهاى خويش مىبردم چند تن از مسيحيان حبشه او را ديدند و وضع او را از من سؤال كردند و اندام او را بررسى كرده و سپس به من گفتند:ما اين طفل را از دست تو خواهيم ربود و به شهر و ديار خود خواهيم برد!زيرا مىدانيم كه اين طفل آينده درخشان و مهمى دارد.
و از آن روز كه حليمه اين سخن را از مسيحيان مزبور شنيده بود پيوسته مراقب آن حضرت بود تا وقتى كه وى را به نزد مادرش آورد.
در روايات و تواريخ علماى شيعه نيز سخنانى از حليمه در مدت نگهدارى آن حضرت در ميان قبيله نقل شده كه از آن جمله گويد:در مدت شيرخوارگى،آن حضرت عدالت را مراعات مىكرد يعنى شير پستان راست مرا او مىخورد و پستان ديگر را براى فرزند خودم مىگذارد و فرزندم نيز گويا مراعات احترام او را مىكرد و تا آن حضرت شير نمىخورد وى لب به پستان چپ نمىزد .
و ديگر آنكه گويد:هر روز صبح كه بچهها از خواب بيدار مىشدند معمولا خستهو كسل و چشمانشان به هم چسبيده بود ولى آن حضرت هميشه شاداب و پاكيزه از خواب برمىخاست.
و نيز گويد:هنگامى او را با خود به بازار عكاظ و به نزد فال بينى از قبيله هذيل كه معمولا بچهها را به نزد او مىبردند تا از آينده آنها خبر دهد آوردم و همين كه چشمش به آن حضرت افتاد فرياد زد:
اى مردم هذيل!
اى گروه عرب!
و چون مردم اطرافش گرد آمدند گفت:اين كودك را بكشيد؟
من كه اين سخن را شنيدم بسرعت آن حضرت را برداشته و از آنجا دور شدم و خود را ميان مردم مخفى كردم،مردم گفتند:كدام كودك؟
گفت:همين كودك!ولى كسى را نديدند.
پس رو به آن مرد كرده گفتند:مگر چه شده؟
گفت:به خدايان سوگند كودكى را ديدم كه در آينده اهل دين و آيين شما را مىكشد،و خدايانتان را مىشكند و بر همه شما فرمانروايى خواهد كرد!
مردم كه اين سخنان را شنيدند به جستجو پرداختند ولى كسى را نيافتند چون حليمه او را با خود به ميان قبيله برده بود.و از آن پس نيز آن حضرت را به كسى نشان نداد.
در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبه قاصعه گفتارى از امير المؤمنين(ع)درباره رسول خدا (ص)روايت شده كه استفاده مىشود.خداى تعالى پيوسته فرشتهاى را براى تعليم و تربيت آن بزرگوار مأمور كرده بود كه ضمنا حفاظت و نگهبانى او را نيز به عهده داشت و متن گفتار آن بزرگوار كه درباره آن حضرت فرموده چنين است:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن أن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم،و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»
[از روزى كه پيغمبر(ص)از شير گرفته شد خداى تعالى بزرگترين فرشته خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوى راه بزرگوارى و اخلاقهاى نيكوىجهان وادار كند و ببرد. ..]
و از روايات معلوم مىشود كه منظور از اين فرشته روح القدس بود كه پيوسته با آن حضرت بوده است. (6)
مورخين عموما نوشتهاند كه رسول خدا تا سن پنج سالگى در ميان قبيله بنى سعد زندگى كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وى سپرد و رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان ياد مىكرد،و از حليمه و فرزندانش قدردانى مىنمود.
و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت برد،رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.
و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كردهاند كه حليمه در جنگ حنينـدر جعرانةـبه نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (7)
در داستان محاصره طائفـشيماء خواهر رضاعى آن حضرتـبه دست سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت:من خواهر رضاعىرسيد و بزرگ شما هستم،او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند،پيغمبر اكرم از وى نشانهاى براى صدق گفتارش خواست و او نشانهاى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود:اگر مىخواهى تو را نزد قبيلهات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.
شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا (ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيلهاش بازگرداند .
به هر صورت به ترتيبى كه گفته شد حليمه رسول خدا(ص)را پس از اينكه پنجسال از عمر آن حضرت گذشته بود به مكه و به نزد مادرش آمنه و جدش عبد المطلب بازگرداند و باز در هنگام ورود به مكه داستان ديگرى اتفاق افتاد كه موجب نگرانى حليمه و عبد المطلب گرديد.
پىنوشتها:
1.ابن حجر در اصابة نقل كرده كه شيماء گاهى كه رسول خدا(ص)را در همان دوران شيرخوارگى روى دست خود حركت مىداد اين اشعار را مىخواند:
يا ربنا ابق لنا محمدا
حتى اراه يافعا و امردا
ثم أراه سيدا مسودا
و اكبت اعاديه معا و الحسدا
و اعطه عزا يدوم أبدا
پروردگارا محمد را براى ما نگهدار تا به جوانى و در بزرگى او را ببينم،و سپس دوران سيادت و آقائيش را نيز ديدار كنم،و دشمنان و حسودانش را خوار و نابود گردان و عزت و شوكتى به وى عطا كن كه براى هميشه پايدار بماند.
و سپس از شخصى به نام ابو عروة ازدى نقل مىكند كه وى اين اشعار را مىخواند و مىگفت چگونه خداوند به خوبى دعاى شيماء را به اجابت رسانيد.
و در صفحات آينده نيز داستانى از شيماء با رسول خدا(ص)پس از بعثت آن حضرت در جنگ طائف خواهيد خواند.
2.الاضواء على السنة المحمدية،ص 185 به بعد.
3.معنى«ارهاص»در صفحات گذشته گفته شد.
4.فقه السيره،ص .62
5.سيرة المصطفى،ص 44،فقه السيره،ص .63
6.و در احوالات آن حضرت هنگامى كه تحت كفالت ابو طالب به سر مىبرد در صفحات آينده گفتارى شاهد بر اين مطلب نيز خواهد آمد.
7.برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفتهاند:حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مىدانند،ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمىتواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد.
جريان اين گونه بود كه چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچههاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.
عبد المطلب از جا برخاست و به كنار خانه كعبه آمد و با تضرع و زارى پيدا شدن فرزندش محمد را از خداى تعالى خواستار شد و از جمله اشعارى كه از وى در اين باره نقل شده و كمال علاقه او را به فرزند و پيدا شدن او ميرساند اشعار زير است:
يا رب رد راكبى محمدا
رد الى و اتخذ عندى يداانت الذى جعلته لى عضدا
يا رب ان محمدا لم يوجدافجمع قومى كلهم مبددابه دنبال آن قبايل قريش،خاندان بنى هاشم و بنى غالب را براى يافتن فرزند به يارى طلبيد و غوغايى در مكه برپا شد،تا اينكه ورقة بن نوفل و مرد ديگرى از قريش آنجناب را پيدا كرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند :ما او را در بالاى شهر مكه پيدا كرديم. (1)
بدين ترتيب پيامبر گرامى اسلام پس از سپرى كردن پنج سال از عمر خويش در ميان باديه به مكه بازگشت و تحت سرپرستى و كفالت جدش عبد المطلب درآمد.
عبد المطلب به اين فرزند خيلى علاقه داشت و محبت مىورزيد،و سببش نيز يكى يتيمى آن بزرگوار بود كه عبد المطلب بدين وسيله مىخواست جبران فقدان پدر را براى نوه خود بنمايد،ديگر مكارم اخلاق و تربيت و نبوغ و ادب اين فرزند،جد بزرگوارش را شيفته خود ساخته بود و از همه اينها مهمتر اطلاعاتى بود كه عبد المطلب از روى تواريخ گذشته و گفتار كاهنان و دانشمندان درباره آينده درخشان و پرشكوه اين فرزند به دست آورده بود و او را در نظر عبد المطلب فرزندى بزرگ و پر اهميت جلوه مىداد چنانكه پيش از اين نيز اشاره شد.
گويند:براى عبد المطلب كه بزرگ قريش بود در سايه خانه كعبه فرشى مىگسترانيدند تا روى آن بنشيند و فرزندان عبد المطلب به احترام پدر اطراف آن مىنشستند،گاهگاهى رسول خدا،كه در آن وقت سنين كودكى را پشت سر مىگذارد و شش يا هفت سال بيش نداشت به كنار خانه مىآمد و روى آن فرش مىنشست،فرزندان عبد المطلبـكه عموهاى آن حضرت بودندـاو را مىگرفتند تا از روى فرش دور كنند ولى عبد المطلب آنان را از اين كار باز مىداشت و بدانها مىگفت :
فرزندم را به حال خود بگذاريد كه به خدا سوگند مقامى بس ارجمند و آيندهاى درخشان دارد و من روزى را مىبينم كه بر شما سيادت كند و مردم را به فرمان خويش درآورد و سپس او را مىگرفت و در كنار خويش روى فرش مىنشانيد و دست بر شانهاش مىكشيد و گونهاش را مىبوسيد.در اين موقع كه هفت سالـو به قولى شش سالـاز عمر رسول خدا(ص)مىگذشت اتفاق ديگرى براى آن حضرت افتاد كه موجب افسردگى خاطر و تأثر شديد آن حضرت گرديد و سبب شد تا عبد المطلب در نگهدارى و حفاظت وى توجه بيشترى مبذول دارد و اظهار علاقه زيادترى بدو كند و آن حادثه مرگ ناگوار مادرش آمنه بود.
پيش از اين در احوالات هاشم بن عبد مناف گفته شد كه مادر عبد المطلب زنى بود به نام سلمى اهل«يثرب»(كه بعدا به مدينه موسوم گرديد)و هاشم در سفرى كه به آن شهر كرد او را به ازدواج خويش درآورد و به همين جهت عبد المطلب نيز سنينكودكى را در مدينه گذراند تا وقتى كه مطلب عموى وى به مدينه رفت و او را با خود به مكه آورد.
سلمى كه از قبيله بنى النجار بود برادرانى در مدينه داشت كه داييهاى پدرى رسول خدا(ص)بودند،از اين رو مادرش آمنه تصميم گرفت فرزند خود را براى ديدار آنها به مدينه ببرد و به دنبال همان تصميم به مدينه آمد و پس از چندى كه در مدينه ماند به سوى مكه مراجعت كرد.
آمنه در مراجعت به مكه در جايى به نام«ابواء» (2) بيمار شد و همانجا از دنيا رفت و به خاك سپرده شد.
آمنه،هنگامى كه خواست به مدينه برود ام ايمن راـكه از اهل حبشه و كنيز وى بودـهمراه خود به مدينه برد و در مراجعت هنگامى كه از دنيا رفت ام ايمن رسول خدا را برداشته و به مكه آورد و از آن پس پرستارى آن حضرت را به عهده داشت و رسول خدا نيز تا پايان عمر از او به نيكى ياد مىكرد و او را مادر خطاب مىفرمود،و محبتهاى زيادى بدو فرمود كه شايد در جاى خود مذكور گردد.
عبد المطلب كه از جريان مطلع شد بيش از پيش در نگهدارى نوه خويش همتگماشت و سفارش بيشترى در اين باره به ام ايمن كرد،و از جمله سخنان وى كه پس از مرگ آمنه به ام ايمن گفت اين بود كه بدو گفت:
اى ام ايمن از فرزندم غافل مشو كه اهل كتاب عقيده دارند وى پيامبر اين امت خواهد بود .
و از آن پس هرگاه عبد المطلب مىخواست غذايى بخورد ابتداء دستور مىداد محمد را بياورند و سپس با او غذا مىخورد.
از اتفاقاتى كه در اين سالهاى زندگى رسول خدا(ص)افتاد يكى آن بود كه آن حضرت به چشم درد سختى مبتلا گرديد كه در مكه نتوانستند او را معالجه كنند و عبد المطلب ناچار شد آن حضرت را به نزد راهبى كه در عكاظـو به قولى در جحفهـسكونت داشت و در معالجه چشم مهارتى داشت ببرد،عبد المطلب آن حضرت را به نزد راهب برد و به پشت دير او رفته او را صدا زد ولى راهب پاسخى نداد،ناگهان ديد لرزهاى در دير افتاد و راهب وحشتزده بيرون آمد و گفت :كيست؟و چون از جريان مطلع شد و چهره رسول خدا را ديد رو به عبد المطلب كرده گفت:
ـبدان كه اين فرزند پيغمبر اين امت خواهد بود و درد چشم وى بزودى برطرف خواهد شد و ترسى از اين ناحيه بر او متوجه نيست،او را به ديار خود بازگردان و از اهل كتاب او را نگهبانى كن كه او را نربايند.
و از جمله آنكه چند سال در مكه خشكسالى شد و مردم به تنگ آمدند و براى چارهجويى به نزد عبد المطلب كه بزرگ قريش بود رفتند،عبد المطلب كه مىدانست فرزندش در پيشگاه خداى تعالى ارج و مقامى دارد او را به همراه خود برداشت و به كوه ابو قبيس رفت و آن حضرت را روى دست خود بلند كرده و براى آمدن باران به درگاه خدا دعا كرد و باران بسيارى آمد كه مردم مكه و اطراف آنرا سيراب نمود.
در تاريخ آمده كه گروهى از مردم«بنى مدلج»كه در علم قيافهشناسى معروف بودند به عبد المطلب گفتند:
از اين كودك نگهبانى كن كه ما جاى پايى شبيهتر به آن جاى پايى كه در مقام ابراهيم است از جاى پاى او نديدهايم!عبد المطلب كه اين سخن را شنيد سفارش آنحضرت را به ابو طالب كرد و بدو گفت:بشنو اينان چه مىگويند!
اين جريانات سبب شده بود كه روز به روز علاقه عبد المطلب به آن حضرت بيشتر و زيادتر گردد تا جايى كه نسبت به هيچ كدام از فرزندان خود به آن مقدار محبت نشان ندهد و اوقات خود را بيشتر با او به سر برد و كمال مراقبت را در نگهدارى او بنمايد.
بارى طولى نكشيد كه مقدرات الهى مصيبت تازهاى براى آن حضرت پيش آورد و عبد المطلب را نيز از رسول خدا گرفت و او را به سوگ نشاند.
مطابق مشهور هشت سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه عبد المطلب از جهان رفت،و اندوه تازهاى بر اندوههاى گذشته آن حضرت افزوده گرديد.
عبد المطلب در هنگام مرگـبه اختلاف گفتار مورخانـهشتاد و دو سال و يا صد و بيست سال و به گفته جمعى يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود.
عبد المطلب در وقت مرگ نگران وضع محمد(ص)و آينده وى بود و شايد جز آن اندوه مهم ديگرى نداشت زيرا از بسيارى از نعمتهاى بزرگ الهى چون فرزندان بسيار و رياست مادى و معنوى بر مردم شهر خود و عمر طولانى و ساير نعمتهاى الهى در دوران زندگى بخوبى بهرهمند گشته بود،و شايد تنها همين موضوع بود كه او را سخت اندوهگين كرده و رنج مىداد و در فكر بود تا سرپرستى دلسوز و با ايمان براى آينده زندگى اين فرزند دلبند و عزيز خود كه جاى زيادى در روح و جان عبد المطلب باز كرده بود پيدا كند و او را به وى بسپارد.
أوزاعى كه يكى از اهل حديث و مورخين است داستان مرگ عبد المطلب و سفارش او را به فرزندان خود اين گونه نقل كرده و مىگويد:
پيغمبر خدا در دامان عبد المطلب عمر خود را مىگذرانيد تا وقتى كه يكصد و دو سال از عمر عبد المطلب گذشت و رسول خدا هشت ساله بود.عبد المطلب پسران خود را گرد آورد و بدانها گفت:محمد يتيم است از او نگهدارى كنيد و سفارش مرا دربارهاو بپذيريد!ابو لهب گفت:من حفاظت او را به عهده مىگيرم،عبد المطلب گفت:شر خود را از وى باز دارـو با اين گفتار عدم شايستگى او را براى اين كار اعلام كردـ.
عباس گفت:من كفالت او را به عهده مىگيرم،عبد المطلب گفت:تو مردى تندخو و غضبناك هستى و ترس آن را دارم كه او را بيازارى!
ابو طالب پيش آمده گفت:من از او نگهدارى مىكنم،عبد المطلب گفت:تو شايسته اين كار هستى .آن گاه رو به آن حضرت كرده گفت:
اى محمد!از وى فرمانبردارى كن،رسول خداـبا لحن كودكانه خودـفرمود:پدر جان!محزون مباش كه مرا پروردگارى است و او به حال خويش واگذارم نخواهد كرد.
و در اين باره اشعارى هم از عبد المطلب نقل كردهاند كه در سفارش به ابو طالب كه نامش عبد مناف است گويد:
اوصيك يا عبد مناف بعدى
بموحد بعد ابيه فردگويند:از كارهاى عبد المطلب در هنگام مرگ اين بود كه دختران خود را كه شش تن بودند به نامهاى:صفيه،بره،عاتكه،ام حكيم،بيضاء و أروى همه را گرد آورد و به آنها گفت:پيش از مرگ بر من گريه كنيد و مرثيه گوييد تا آنچه را مىخواهيد پس از مرگ برايم بگوييد خود پيش از مرگ آن را بشنوم و دختران هر كدام مرثيهاى درباره پدر گفتند و گريستند و متن آن مراثى در سيره ابن هشام و غيره مذكور است.
و به هر صورت عبد المطلبـبزرگترين مرد مكه و قريشـديده از جهان فرو بست و شهر مكه در مرگ او مبدل به شهر عزا و ماتم شد و مدتها پس از مرگ وى ديگر در حجاز اجتماعى و بازارى براى داد و ستد بر پا نمىشد،و از ام ايمن نقل شده كه گويد:
رسول خدا(ص)به دنبال جنازه عبد المطلب مىرفت و پيوسته مىگريست تا وقتى كه جنازه را در محله«جحون»بردند و در كنار قبر جدش قصى بن كلاب دفن كردند.
در احوالات فرزندان عبد المطلب گفته شد كه ابو طالب با عبد الله پدر رسولخدا(ص)هر دو از يك مادر بودند و از اين رو بيش از عموهاى ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبد المطلب نيز سرپرستى آن حضرت را به ابو طالب واگذار كند و در پارهاى از تواريخ آمده كه ابو طالب در زمان حيات عبد المطلب نيز در كفالت و سرپرستى يتيم برادر با جدش مشاركت داشت و او نيز همانند پدرش عبد المطلب از رسول خدا كفالت مىكرد.
دوران كفالت ابو طالب از رسول خدا دورانى طولانى و پر ماجرا و شاهد برخوردهاى سختى با دشمنان آن حضرت و مشركين بود زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد و در سالهاى سخت آغاز بعثت و نشر تعاليم عاليه اسلام و شدت آزار مشركان و پى آمدهاى آن،دفاع و حمايت ابو طالب از آن بزرگوار با موقعيتى كه از نظر اجتماعى و خانوادگى در ميان بيست و هفت خانواده قريش داشت در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا(ص)بود.
زيرا ابو طالب گر چه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبد المطلب نبود ولى از نظر شرافت و بزرگوارى از همه آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحانى خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمى كه داشت رياست خاندان بنى هاشم پس از عبد المطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالى در مضيقه و فشار به سر مىبرد ولى موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد،و در سرتاسر عربستان با ديده عظمت به او نگريسته و به وى احترام مىگذاشتند .
قاضى دحلان در كتاب سيره خود از ابن عساكر به سند خود از مردى به نام جلهمة بن عرفطه نقل مىكند كه در سال قحطى و خشكسالى به مكه رفتم و مردم مكه را كه در كمال سختى به سر مىبردند مشاهده كردم كه در صدد چاره برآمده و مىخواهند براى طلب باران دعا كنند،يكى گفت:به نزد لات و عزى برويد و ديگرى گفت:به مناة متوسل شويد در اين ميان پيرى سالمند و خوش صورت را ديدم كه به مردم مىگفت:چرا بى راهه مىرويد؟با اينكه يادگار ابراهيم خليل و نژاد حضرت اسماعيل در ميان شماست!بدو گفتند:گويا ابو طالب را مىگويى؟
گفت:آرى منظورم اوست!
مردم همگى برخاسته و من نيز همراه آنها آمدم و در خانه ابو طالب اجتماع كرده در را زدند،و همينكه ابو طالب بيرون آمد مردم به سوى او هجوم برده و او را در ميان گرفته و بدو گفتند :
اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشكى بيابان و گرسنگى و تنگدستى مردمان با خبرى اينك وقت آن است كه بيرون آيى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب كنى!
گويد:ابو طالب كه اين سخن را شنيد از خانه بيرون آمد و پسرى همراه او بود كه همچون خورشيد مىدرخشيد و در حالى كه اطراف او را جوانان ديگرى گرفته بودند همچنان بيامد تا به كنار خانه كعبه رسيد سپس آن پسر زيبا روى را بر گرفت و پشت او را به كعبه چسبانيد و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره كرد و با زبانى تضرع آميز به درگاه خدا دعا كرد و طولى نكشيد كه پارههاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسيارى باريد و مردم را از خشكسالى نجات داد و به دنبال آن قصيده معروف لاميه ابو طالب را نقل كرده كه درباره رسول خدا سرود و حدود 90 بيت است و مطلع آن اين است:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل نگارنده گويد:
اين داستانـصرفنظر از مقام ارجمندى را كه براى رسول خدا ثابت مىكندـشاهد زندهاى براى گفتار ماست كه ما نيز به خاطر همان آن را براى شما نقل كرديم و آن توجه عميقى است كه مردم مكه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى و عظمت وى را در ميان قريش بخوبى ثابت مىكند و اين مطلب را هم مىرساند كه ميراث انبياء گذشته نيز نزد ابو طالب بود و چنانكه در روايات معتبر شيعه آمده مقام شامخ وصايت پس از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.
ابو طالب صرفنظر از علاقهاى كه از نظر خويشاوندى به يتيم برادر داشت همانندجدش عبد المطلب از آينده درخشان رسول خدا با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علايمى كه در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آينده واقف و آگاه بود و همين سبب علاقه بيشتر او به محمد(ص)مىگرديد.و ما ان شاء الله در جاى خود با تفصيل بيشترى در اين باره بحث خواهيم كرد.
بارى ابو طالب از هيچ گونه محبت و فداكارى در مورد تربيت و نگهدارى رسول خدا در دوران كودكى دريغ نكرد و پيوسته مراقب وضع زندگى و رفع احتياجات وى بود و بگفته اهل تاريخ سرپرستى و تربيت آن حضرت را خود او شخصا به عهده گرفته بود و به كسى در اين باره اطمينان نداشت تا جايى كه به برادرش عباس مىگفت:
برادر!عباس به تو بگويم كه من ساعتى از شب و روز محمد را از خود جدا نمىكنم و به كسى اطمينان ندارم تا آنجا كه در هنگام خواب خودم او را مىخوابانم و در بستر مىبرم،و گاهى كه احتياج به تعويض لباس و يا كندن جامه مىشود به من مىگويد:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامهام را بيرون بياورم و چون سبب اين گفتارش را مىپرسم به من پاسخ مىدهد:
براى آنكه شايسته نيست كسى به بدن من نظر افكند و من از اين گفتار او تعجب مىكنم و روى خود را از او مىگردانم.
و همچنين نوشتهاند:
شيوه ابو طالب آن بود كه هرگاه مىخواست نهار يا شام به بچههاى خود بدهد بدانها مىگفت :صبر كنيد تا فرزندمـمحمدـبيايد و چون آن حضرت حاضر مىشد بدانها اجازه مىداد دست به طرف غذا ببرند.
ابن هشام در سيره خود مىنويسد:
در حجاز مرد قيافه شناسى بود كه نسب به طايفه«از دشنوءة»مىرسانيد و هرگاه به مكه مىآمد قرشيان بچههاى خود را به نزد او مىبردند و او نگاه به صورت آنها كرده از آينده آنها خبرهايى مىداد.
در يكى از سفرهايى كه به مكه آمد ابو طالب رسول خدا را برداشته و به نزد او آورد چشم آن مرد به رسول خدا افتاد و سپس خود را به كارى مشغول و سرگرمساخت،پس از آن دوباره متوجه ابو طالب شده گفت:آن كودك چه شد؟او را نزد من آريد،ابو طالب كه اصرار آن مرد را براى ديدن رسول خدا ديد آن حضرت را از نظر او پنهان كرد،قيافه شناس چندين بار تكرار كرد:آن پسرك چه شد؟آن كودكى را كه نشان من داديد بياوريد كه به خدا داستانى در پيش دارد،ابو طالب كه چنان ديد از نزد آن مرد برخاسته و رفت.
اين اظهار علاقه شديد و اهميتى را كه ابو طالب در حفظ و حراست رسول خدا نشان مىداد سبب شده بود كه خانواده او نيز محمد(ص)را بسيار دوست مىداشتند و در همه جا او را بر خود مقدم مىداشتند،گذشته از اينكه ابو طالب به طور خصوصى هم سفارش او را كرده بود.
مىنويسند:روزى كه ابو طالب رسول خدا(ص)را از عبد المطلب باز گرفت و به خانه آورد به همسرشـفاطمه بنت اسدـگفت:بدان كه اين فرزند برادر من است كه در پيش من از جان و مالم عزيزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى او را از آنچه مىخواهد بگيرد.فاطمه كه اين سخن را شنيد تبسمى كرده گفت:
آيا سفارش فرزندم محمد را به من مىكنى!در صورتى كه او از جان و فرزندانم نزد من عزيزتر مىباشد!و راستى هم كه فاطمه او را بسيار دوست مىداشت و كمال مراقبت را از وى مىكرد و هر چه مىخواست براى آن حضرت فراهم مىنمود و از مادر به وى بيشتر مهربانى و محبت مىكرد.
و ان شاء الله در جاى خود در تاريخ زندگانى امير المؤمنين خواهيد خواند كه چون فاطمه بنت اسد از دنيا رفت و على(ع)به رسول خدا خبر مرگ او را داده و گفت:مادرم مرده!رسول خدا بدو فرمود:به خدا مادر من هم بود،و سپس در مراسم كفن و دفن او حاضر شد و پيراهن مخصوص خود را داد تا او را در آن پيراهن كفن كنند و سپس هنگام دفن نزديك آمده و جنازه را به دوش گرفت و همچنان زير جنازه تا كنار قبر رفت.
و چون سبب آن كارها را پرسيدند فرمود:
امروز نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم،فاطمه به اندازهاى به من علاقه داشت كه بسا چيزى در خانه اندوخته داشت و مرا بر خود و فرزندانش مقدم مىداشت.
پىنوشتها:
1.داستان حليمه و گمشدن رسول خدا(ص)را در مكه ملاى رومى با تفصيل بيشترى به نظم درآورده و به مناسبتى آن را در مثنوى آورده است،و در كتاب بحار الانوار نيز شبيه به آنچه در مثنوى نقل شده از كازرونى روايت شده است.
2.فاصله ابواء تا مدينه 30 ميل و تا جحفه 23 ميل است.
ابن شهر آشوب از قاضى معتمد در تفسيرش نقل مىكند كه ابو طالب حالات رسول خدا(ص)را در كودكى شرح مىداد و مىگفت:هرگاه مىخواست چيزى بخورد و يا بياشامد نام خدا را بر زبان جارى مىكرد و بسم الله مىگفت:و چون از طعام فارغ مىشد مىگفت:«الحمد لله كثيرا»و من از اين كار وى تعجب مىكردم.و از جمله آنكه هيچ گاه از وى دروغى نشنيدم،و كارهاى مردم جاهليت را انجام نمىداد و هيچ گاه نديدم بى جهت خنده كند و يا با بچهها به بازى مشغول شود،و هميشه تنهايى را بهتر دوست مىداشت.
و در روايت ديگرى است كه ابو طالب مىگفت:گاهى مرد زيبا صورتى را كه در زيبايى مانندش نبود مىديدم كه نزد او مىآمد و دستى به سرش مىكشيد و براى او دعا مىكرد و اتفاق افتاد كه روزى او را گم كردم و براى يافتن او به اين طرف و آن طرف رفتم ناگاه او را ديدم كه به همراه مردى زيبا كه مانندش را نديده بودم مىآمد،بدو گفتم:فرزندم مگر به تو نگفته بودم هيچ گاه از من جدا مشو!
آن مرد گفت:هرگاه از تو جدا شد من با او هستم و او را محافظت مىكنم.
حدود دوازده سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالبـمانند ساير مردم قريشـعازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.
قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به«يمن»در زمستان و ديگرى به«شام»در تابستان«رحلة الشتاء و الصيف».
مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مىرفت.
در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام«بحيرا»در آن كليسا زندگى مىكرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.
و برخى گفتهاند:صومعه«بصرى»ـكه تا شهر 6 ميل فاصله داشت مانند صومعههاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.
هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمىدانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.
وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مىآورد ترجيح مىداد محمد راـكه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بودـدر مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمىتوانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مىخواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.
گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهرهاى افسرده به عمو نگاه مىكند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خدا(ص)با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مىسپارى؟
همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مىبرم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.
كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مىكنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مىشدند احساس ناراحتى نمىكنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.
ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.
بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مىافكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.
خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچهاى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مىكشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مىكرد كه بر سر كاروانيان سايه مىافكند.
هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مىكند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مىنويسند:
كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مىكرد و گاهى در آنجا منزل مىكرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كردهام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.
بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروانمىآيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.
ابن هشام مىنويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازهاى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كردهايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟
بحيرا گويا نمىخواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.
قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمد(ص)را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مىبرد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟
يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!
بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!
مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخاست و از صومعه به زير آمد و محمد(ص)را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد .
قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمد(ص)را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمىداشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.
ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مىدهم كه آنچه از تو مىپرسم پاسخ مرا بدهى؟
و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مىخورند.
اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.
بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مىدهم سؤالات مرا پاسخ دهى!
حضرت فرمود:هر چه مىخواهى بپرس!
بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مىداد،بحيرا پاسخهايى را كه مىشنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مىكرد و مطابق مىديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخاسته و ميان شانههاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.
قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزادهاش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:
اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟
ابو طالبـفرزند من است!بحيراـاو فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!
ابو طالبـاو فرزند برادر من است.
بحيراـپدرش چه شد؟
ابو طالبـهنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.
بحيراـمادرش كجاست؟
ابو طالبـمادرش نيز چند سالى است مرده!
بحيراـراست گفتى.اكنون بشنو تا چه مىگويم:
ـاو را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مىدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مىكنند.
و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زادهات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.
و در پايان سخنانش گفت:
من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.
سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفتهاند:از همانجا محمد (ص)را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.
و در پارهاى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:
اگر مطلب اين طور باشد كه تو مىگويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد. (1)
مورخين نوشتهاند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خدا(ص)همت مىگماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مىبرد،در اجتماعات او را شركت مىداد و احيانا با او در كارها مشورت مىكرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مىافتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مىشد،آن حضرت را با خود مىبردـكه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كردهاند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است (2) ـ.
و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشتهاند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به درههاى مكه مىبرد و مىچرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.
زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مىگشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاعترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمىتوانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.
و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشتهاند كه«در دورهاى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مىكنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسختترين كارها يعنى گلهدارى (3) »علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمىچرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.
بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند«عكاظ»و جاهاى ديگر تشكيل مىشد در روح كنجكاو رسول خدا(ص)كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مىبرد اثر عميقى مىگذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مىساخت.
بيشتر دوست مىداشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مىتوانست با عادات ناپسندى كه مىديد مبارزه مىكرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مىنمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مىكرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مىگرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مىكرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مىآموخت.
از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مىشد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به«محمد امين»معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مىديدند به همديگر نشان داده و مىگفتند:ـامين آمد!
حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا(ص)تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.
پىنوشتها:
1.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كردهاند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كردهاند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفتهايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمىماند،و ما آن را مىپذيريم.
2.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 15،الصحيح من السيرة،ج 1،ص 95 مراجعه شود .
3.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .12
خديجه(س)دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا(ص)عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مىرسيد.
خديجه از نظر نسب از خانوادههاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هالة بن منذر اسدى مىگفتند.
خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مىناميدند.
شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خدا(ص)درآمد.
پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مىگذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجارهاى كه داشتندـسود مىبردند.
خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مىكرد روز به روز به ثروتش افزوده مىگشت تا جايى كهبرخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مىكردند تا هشتاد هزار شتر نوشتهاند كه ظاهرا اغراق آميز باشد .
برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مىكرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مىساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مىشدند سعى مىكردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.
اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مىداد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.
شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مىديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مىتواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانوادههاى بى سرپرست را سرپرستى مىكند تا آنجا كه او را«ام الصعاليك»و«ام الايتام»يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مىخواندند .
ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مىديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مىگذارد به فكر تشكيل خانه و خانوادهاى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمىداد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مىكنند و سود مىبرند تو نيز آمادهشوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مىدانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مىپذيرد.
محمد(ص)قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.
خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندـكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بودـقرار شد محمد(ص)به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.
در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مىتواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!
زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خدا(ص)را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مىكند.
و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خدا(ص)كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مىكرد به آن حضرت بدهد.
و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمىكند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية (1) از عمار بن ياسر(ره)نقل شده كه گفته است:رسول خدا(ص)هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خدا(ص)به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.
و به هر ترتيب كه بود رسول خدا عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مىخواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمد(ص)فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.
عموهاى رسول خدا(ص)و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانههاى خود بازگشتند.
وجود ميمون و پربركت رسول خدا(ص)كه به هر كجا قدم مىگذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مىبرد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.
مورخين عموما نوشتهاند:هنگامى كه رسول خدا(ص)به نزديكى شامـيا همان شهر بصرىـرسيد از كنار صومعهاى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.
راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مىكرد آشنايى پيدا كرده بود.
نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمد(ص)پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خدا(ص)بود و از آن حضرت جدا نمىشد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مىزند!
ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:«بله»!
نسطوراـاين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟
ميسرهـمردى از قريش و از اهل مكه است!
نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.
كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مىآمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خدا(ص)آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مىكنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبردهايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مىكشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.
چون به پشت مكه و وادى«مر الظهران»رسيدند به نزد رسول خدا آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !
نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفهاى كه مشرف بر كوچههاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مىآمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مىكند و او را سايبانى مىكند.
سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمد(ص)است كه از سفر تجارت باز مىگردد.
خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجهمحو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خدا(ص)تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟
فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.
خديجهـكه مىخواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مىآيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!
و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.
به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا(ص)كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت .
و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد و ميسره را نيز به خاطر مژدهاى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مىكرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمد(ص)را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.
سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آوردهام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مىدانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست . (2)
اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمد(ص)كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيلهاى علاقه خود را به ازدواج با محمد(ص)به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسهـكه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بودـفرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمد(ص)برود و هرگونه كه خود صلاح مىداند موضوع را به آن حضرت بگويد.
نفيسه به نزد محمد(ص)آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمىگيرى؟
حضرت پاسخ داد:
ـچيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!
نفيسه گفت:
اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانوادههاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟
فرمود:از كجا چنين زنى مىتوانم پيدا كنم؟
گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مىكنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.
موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خدا(ص)و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.
خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مىآوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.
ولى آن روز محفل تازهاى در آنجا تشكيل شده بود و همگىـو شايد از همه بيشتر خود خديجهـانتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آنتشكيل شده بود مىكشيدند.
محمد(ص)در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.
چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود .
خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خدا(ص)بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:
«الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضىء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة»
[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه«معد»و اصل«مضر» (3) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانهاى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.
ـاين محمدـبرادرزاده منـاست كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايهاى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيهبپردازم .]
خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفلـو بنا به قولى پدرش كه در مجلس بودـپاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.
و در پارهاى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.
اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمد(ص)دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خدا(ص)از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مىكرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خدا گرديد.
و از روزى كه رسول خدا از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماهـو به قولى پانزده روزـطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :
هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت
لك الطير فيما كان منك بأسعد (4)
تزوجته خير البرية كلها
و من ذا الذى فى الناس مثل محمد (5)
و بشر به البران عيسى بن مريم
و موسى بن عمران فيا قرب موعد (6)
اقرت به الكتاب قدما بأنه
رسول من البطحاء هاد و مهتد (7)
خديجه نخستين همسر رسول خدا(ص)بود و تا وى زنده بود زنى ديگرى اختيار نفرمود و خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود.
پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبد الله و دختران:زينب،ام كلثوم،رقيه و فاطمه زهرا(س).
قاسم و عبد الله هر دو در كودكى قبل از بعثت از دنيا رفتند،و دختران آن حضرت همگى تا پس از بعثت آن حضرت زنده بودند و اسلام اختيار كرده با رسول خدا(ص)به مدينه هجرت كردند .به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.
از احاديث مشهور ميان شيعه و اهل سنت اين حديث است كه پيغمبر(ص)فرمود:
از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان زنان فقط چهار زن به كمال رسيدند:آسيه دختر مزاحم،ـزن فرعونـمريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد.
و نيز فرمود:
بهترين زنان بهشت چهار زن هستند مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد،فاطمه دختر محمد و آسيه دختر مزاحمـهمسر فرعونـ.
و در حديث ديگرى فرمود:
خداى عز و جل از زنان عالم چهار زن را برگزيد:مريم،آسيه،خديجه و فاطمه.
و در تفسير عياشى از امام باقر(ع)از رسول خدا(ص)روايت شده كه فرمود:
در شب معراج چون بازگشتم از جبرئيل پرسيدم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟
گفت:حاجت من آن است كه خديجه را از طرف خداى تعالى و از جانب من سلام برسانى.و در كشف الغمة از على(ع)روايت كرده كه روزى رسول خدا(ص)در پيش زنان خود بود و در اين هنگام نام خديجه برده شد آن حضرت گريست،عايشه گفت:اين چه گريه است كه براى پيرزنى از بنى اسد مىكنى؟
حضرت با ناراحتى فرمود:او هنگامى مرا تصديق كرد كه شما تكذيبم كرديد،و به من ايمان آورد وقتى كه شما به من كافر بوديد و براى من فرزند زاييد كه شما عقيم مانديد.عايشه گويد :از آن پس هرگاه مىخواستم به نزد رسول خدا(ص)تقرب جويم به وسيله نام خديجه تقرب مىجستم .
و ابن هشام در كتاب سيره از عبد الله بن جعفر بن ابيطالب روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود :من مأمور شدم تا خديجه را به خانهاى از در و لؤلؤ در بهشت بشارت دهم.
چنانكه گفتيم خديجه كه به همسرى رسول خدا(ص)درآمد بزرگترين كمك كار و ياور آن حضرت در هدفهاى عاليه او چه قبل از بعثت و چه پس از آن گرديد،زيرا علاقه خديجه نسبت به رسول خدا(ص)ـصرف نظر از جنبه علاقه و محبتهاى معمولى كه ميان زن و شوهر استـعشقى معنوى و علاقهاى روحانى بود،او نسبت به رسول خدا(ص)عشق مىورزيد چون او را مردى كامل در صفات انسانى و دور از رذايل اخلاقى مىديد،افتخار مىكرد كه به همسرى مردى شريف،بزرگوار،امين،راستگو،كريم و متواضع درآمده است،كسى كه بيشتر اوقات خود را صرف اصلاح حال مردم و دستگيرى بينوايان و يتيمان مىكند و هميشه در فكر است تا بتواند از طريقى عادات زشت مردم نادان و اخلاق مردم جاهليت را دگرگون سازد.
خديجه عاشق فضيلت و شيفته اصلاح اجتماع بود و معشوق خود را در وجود رسول خدا(ص)يافته بود،و اساسا كمال و شخصيت خديجه در همين بود و آنچه او را از زنان ديگر ممتاز كرده بود همين بود و به همين جهت رسول خدا(ص)نيز او را دوست مىداشت.اين توافق روحى و ازدواج جسمانىـروحانى سبب شد تا خديجه از طرفى با مال و ثروت خود و از سوى ديگر با تقويت روحى و دلدارى دادن آن حضرت بهترين كمك را به پيشرفت هدف رسول خدا بكند و به همين سبب محمد (ص)تا زنده بود از ياد خديجه بيرون نمىرفت چنانكه در فصل پيش يادآور شديم.
و همين علاقه و محبت نيز سبب شد تا خديجه شوهر عزيز خود را به حال خود بگذارد تا بيشتر و بهتر فكر كند و با آرامش روحى بهترى به اصلاح اجتماعى بپردازد و از اين رو از آن پس كه به همسرى رسول خدا درآمد آن حضرت را از كارهاى تجارت معاف كرد و جز يكى دو مورد كه برخى از مورخين نوشتهاند به كارهاى تجارتى نپرداخت.
پىنوشتها:
1.تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 21،و البداية و النهاية،ص .295
2.همان گونه كه در داستان بحيرا گفتيم در نقل اين داستان نيز برخى ترديد كرده و برخى از قسمتهاى آن را صحيح ندانستهاند كه پاسخ همان است كه آنجا ذكر شد.
3.«معد»و«مضر»نام دو تن از اجداد رسول خدا(ص)است كه شرح حالشان پيش از اين گذشت.
4.گوارايت باد اى خديجه اين عروسى كه بهترين سعادت به سراغ تو آمد.
5.با بهترين مردمان جهان ازدواج كردى و در ميان مردم كيست همانند محمد(ص)؟
6.كسى كه آن دو پيامبر نيكو:عيسى بن مريم و موسى بن عمران به آمدنش مژده دادند و وعده نزديك است.
7.نويسندگان گذشته در كتابها اقرار دارند كه او رسول بطحاء و راهنما و راهبر است.
از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسول خدا(ص)يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خدا(ص)است كه مورخين با اختلاف اندكى آن را نقل كردهاند و اجمال داستان اين بود كه پس از آن كه سى و پنج سال از عمر شريف رسول خدا(ص)گذشته بودـيعنى ده سال پس از ازدواج با خديجهـسيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد،و از سوى ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمى بيشتر از قامت يك انسان بود و همين موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتى،در خانه كعبه واقع شد،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بود،بدزدند و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدى بريدند اما همين سرقت،قريش را به فكر انداخت تا سقفى براى خانه كعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.
ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش به مرمت آن اقدام كنند و ضمنا به فكر قبلى خود نيز جامه عمل بپوشانند.و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاىاطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.
مشكلى كه سر راهشان بود،يكى نبودن چوب و تختهاى كه بتوانند با آن سقفى بر روى ديوارهاى كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند مورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند.
مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بينى نكرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصر مىآمد در نزديكى جده به واسطه طوفان درياـو يا در اثر تصادف با يكى از سنگهاى كف درياـشكست و صاحب كشتىـكه به گفته برخى نامش«يا قوم»بودـاز مرمت و اصلاح كشتى مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تختههاى آن را براى سقف كعبه خريدارى كردند و به شهر مكه آوردند.
در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى از مصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اين جهت برطرف گرديد.
و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى و ويرانى و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناى آن داشتند و مىترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند و به بلايى آسمانى يا زمينى دچار شوند و به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براى خرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدام به خرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا تو مىدانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجام كار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.
مردم ديگر تماشا مىكردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مىكنيم اگر بلائى براى وليد نازل نشد،معلوم مىشود كه خداوند به كار ما راضى است و اگر ديديم وليد به بلايى گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آنقسمتى را هم كه وليد خراب كرد تعمير مىكنيم.
فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفته روى تقسيم بندى كه كرده بودند اقدام به خرابى ديوارهاى كعبه نمودند.
قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كه به دست حضرت ابراهيم(ع)پايهگذارى شده بود كندند،در آنجا به سنگ سبز رنگى برخوردند كه همچون استخوانهاى مهره كمر در هم فرو رفته و محكم شده بود و چون خواستند آنجا را بكنند لرزهاى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرف نظر كنند و همان سنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.
و در پارهاى از تواريخ است كه رسول خدا(ص)نيز در اين عمليات بدانها كمك مىكرد تا وقتى كه ديوارهاى اطراف كعبه به وسيله سنگهاى كبودى كه از كوههاى مجاور مىآوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجر الاسود را به جاى اوليه خود نصب كنند در اينجا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيلهاى مىخواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد.
دسته بندى قبايل شروع شد و هر تيره از تيرههاى قريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديدند،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خود را در آن فرو بردند و با يكديگر همپيمان شده گفتند:تا جان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما كس ديگرى اين سنگ را به جاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشان همپيمان شدند.و همين اختلاف سبب شد كه كار ساختن خانه تعطيل شود.
سه چهار روز به همين منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چارهجويى برآمده دنبال راه حلى مىگشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد .
روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگى پذيرفتند كه هر چه ابا اميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود رأى دهد بدان عمل كنند و او نيز رأى داد:
نخستين كسى كه از در مسجدـكه به طرف صفا باز مىشدـ(و برخى هم گفتهاندمقصود باب بنى شيبه بوده)وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفت همگى بپذيرند.قريش اين رأى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد.
ناگاه محمد(ص)را ديدند كه از در مسجد وارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه مىآيد،اين محمد است!و ما همگى به حكم او راضى هستيم و چون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:پارچهاى بياوريد پارچه را آوردند رسول خدا(ص)پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را ميان پارچه گذارد آن گاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرا بگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشه پارچه را گرفتندـو بدين ترتيب همگى در بلند كردن آن سنگ شركت جستندـو چون سنگ را محاذى جايگاه اصلى آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند.
و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه به پايان رسيد و نزاعى كه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار و عداوتهاى عميق قبيلهاى منجر شود با تدبير آن حضرت مرتفع گرديد.
چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)پس از ازدواج با خديجه احساس آرامش بيشترى از نظر زندگى مىكرد و ثروت خديجه كه به رايگان و از روى رضا و رغبت همگى را در اختيار آن حضرت گذارده بود فكر او را از اين راه تا حدودى آسوده ساخت و بيشتر در فكر اصلاح اجتماعى كه در آن زندگى مىكرد و برانداختن عادات و رسوم زشتى كه گريبانگير مردم شده بود به سر مىبرد،و هر چه سن او به چهل سالگى نزديكتر مىشد آمادگى بيشترى در وجود آن حضرت براى مبارزه با آن انحرافات پديدار مىگرديد.
از طرفى متفكران جزيرة العرب و بخصوص مكه نيز تدريجا از رفتار و اعمال انحرافى و زشت مردم منزجر شده و زمزمه مخالفت با بت پرستى و ساير رفتار ناهنجارآنها بلند شده بود.
از كسانى كه در همان روزگار بناى مخالفت با رفتار مردم و مبارزه با بت پرستى و بتها را گذاردند و داستان آنها در تواريخ ضبط شده يكى ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه بود و ديگرى عبيد الله بن جحش و سومى عثمان بن حويرث و چهارمى زيد بن عمرو بن نفيل است.
اين چهار نفر در يكى از اعياد رسمى قريش كه هر ساله مىگرفتند و در آن روز كنار يكى از بتها جمع مىشدند و براى آن قربانيها مىكردند و به رقص و پايكوبى آن روز را بسر مىبردند،از مردم كناره گرفته و درباره رفتار و اعمال آن روز كه از آنها ديده بودند به گفتگو پرداخته و پس از آنكه با يكديگر قرار گذاردند تا سخنان آن جلسه پنهان بماند يكى از آنها چنين گفت:به خدا اين اعمالى كه اينها امروز انجام دادند اعمالى نادرست و مخالف آيين پدرشان ابراهيم خليل بوده!و به دنبال اين سخنان ادامه داد و گفت:آخر!اين چه كارى است كه ما به دور سنگى كه نه مىشنود و نه مىبيند و نه سود و زيانى دارد گرد آييم و بچرخيم و اين حركات را انجام دهيم،بياييد هر كدام به سويى رويم و دين صحيحى براى خود انتخاب كنيم،زيرا اين كه اكنون بدان پايبند هستيم دين نيست،و به دنبال همين گفتار هر يك براى پيدا كردن دين حق به سويى رفت و از بت پرستى دست كشيدند.
ورقة بن نوفل به دين مسيحيت درآمد و اعتقاد محكمى بدان پيدا كرد و درباره دين مزبور اطلاعات و علوم بسيارى هم كسب كرد.
عبيد الله بن جحش به همان حال ترديد ماند تا پس از ظهور اسلام مسلمان شد و با همسرش ام حبيبه دختر ابو سفيان جزء مسلمانانى كه به حبشه مهاجرت كردند بدانجا رفت ولى در آنجا به دين نصارى درآمد و همانجا بود تا از دنيا رفت،و رسول خدا(ص)هنگامى كه از مرگ وى مطلع شد و دانست كه ام حبيبه بى سرپرست در ديار غربت مانده و به خاطر اينكه مسلمان شده بود روى بازگشت به مكه و خانه پدر را هم ندارد،به وسيله نجاشىـپادشاه حبشهـاز وى خواستگارى كرد و او را به عقد خويش درآورد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.عثمان بن حويرث نيز از آن مجلس كه برخاست يكسره به نزد پادشاه روم رفت و به دين نصرانيت درآمد و در دربار پادشاه روم مقام و منزلتى هم تحصيل كرد و همانجا بود تا از دنيا رفت.
زيد بن عمرو نيز به حال ترديد باقى ماند و از بت پرستى دست كشيد و از گوشت مردار و گوشت قربانيهايى كه براى بتها مىكردند نمىخورد،و از اعمال زشت ديگر مردم مكه نيزـمانند كشتن دخترهاـجلوگيرى مىكرد ولى دين يهود و نصرانيت را نيز انتخاب نكرد و معتقد بود كه بر دين ابراهيم و كيش اوست.
زيد بن عمرو در راه مبارزه با بت پرستى و اعمال انحرافى قريش آزارهايى هم از مردم و بخصوص عمويش خطاب بن نفيلـپدر عمرـمتحمل شد و گاهى هم كه مىخواست از مكه هجرت كند عمويش خطاب مانع خروج او مىشد ولى به هر ترتيبى بود مخفيانه از مكه فرار كرد و با مشكلات زيادى كه مسافرت آن زمان معمولا داشت خود را به موصل رسانيد و از آنجا به شام رفت و بيشتر رهبانان نصارى را ديد و از آنها علوم بسيارى كسب كرد تا سرانجام به نزد راهبى كه در سرزمين بلقاء(ناحيه جنوبى كشور اردن كنونى)سكونت داشت رفت و در آنجا شرح حال خود را به وى گفت و اظهار كرد من به دنبال دين حق و آيين حضرت ابراهيم(ع)بدينجا آمدهام .
راهب مزبور بدو گفت:تو به دنبال چيزى آمدهاى كه بدان دست نخواهى يافت ولى آنچه مىتوانم به تو بگويم آن است كه زمان ظهور آن پيغمبرى كه از سرزمين شما بيرون مىآيد نزديك شده و اوست كه به دين حنيف ابراهيم مبعوث خواهد گشت و تو خود را به او برسان.
زيد كه تا آن وقت تحقيق زيادى درباره دين يهود و مسيح كرده بود ولى هيچ كدام را نپذيرفته بود و نتوانسته بودند روح كنجكاو او را قانع سازند پس از شنيدن اين سخن با سرعت به سوى مكه رهسپار شد ولى قبل از اينكه به مكه برسد به دست يكى از افراد قبيله لخم به قتل رسيد و توفيق تشرف به دين اسلام را پيدا نكرد،ولى چون در راه تحقيق و رسيدن به دين حق كشته شده بود در حديث است كه رسول خدا(ص)به پسرش سعيد بن زيد دستور داد براى او طلب آمرزش كند و فرمود:او به صورت امتىجداگانه در قيامت محشور خواهد شد.
از سرگذشت اين چهار نفر كه به طور اجمال و اختصار بيان كرديم معلوم مىشود آيين بت پرستى رو به انقراض مىرفت و تدريجا افراد فهميده و متفكر مكه خود را از زير بار اين آيين و مراسم غلط بيرون مىكشيدند و احيانا در صدد مبارزه با آن مراسم برمىآمدند.
در اينجا بد نيست اشارهاى اجمالى هم به آيين بت پرستى و اسامى بتهاى معروفى كه مورد پرستش و احترام اعراب جاهليت بود بكنيم تا خوانندگان محترم در بخشهاى آينده كه گاهى نام بتها و بت پرستان برده مىشود به طور اجمال هم كه شده اطلاعاتى در اين باره داشته باشند.
در اينكه بت پرستى از چه تاريخى در عالم شروع شد و بشر روى چه انگيزه و علتى اقدام به اين كار كرد اختلاف است و سخنان بسيارى گفتهاند كه فعلا جاى بحث آن نيست و عموما تاريخ آغاز بت پرستى را به پس از طوفان حضرت نوح(ع)نسبت مىدهند.در مورد مردم عربستان و اهل مكه نيز اختلافى هست و در مورد پرستش سنگها ابن اسحاق گفته است:اين عمل از ميان فرزندان اسماعيل شروع شد بدين ترتيب كه هرگاه يكى از آنها براى تهيه آذوقه از مكه بيرون مىرفت سنگى از سنگهاى حرم را همراه خود مىبرد تا بدين وسيله حرمت حرم را نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلى فرود مىآمدند به همان گونه كه دور خانه كعبه طواف مىكردند به دور آن سنگ مىچرخيدند،و اين عمل موجب شد كه تدريجا پرستش سنگهاى حرم براى ايشان به صورت عادتى درآيد و نسلهاى بعدى كه آمدند بدون اطلاع از منشأ اين كار و منظور اصلى پدران خود به پرستش سنگها اقدام كردند.
در پارهاى از تواريخ است كه نخستين كسى كه بت پرستى را در عربستان رواج داد و بت«هبل»را به آن سرزمين آورد عمرو بن لحى بوده كه نسبش به الياس بن مضرمىرسيد و در زمان خود رئيس شهر مكه شدـو ما قبلا شرح حال الياس بن مضر را در احوالات اجداد رسول خدا(ص)ذكر كردهايمـگويند :عمرو بن لحى در سفرى كه به شام و سرزمين بلقاء كرد جمعى از عمالقه را ديد كه به پرستش بتها مشغولاند و چون خاصيت آنها و انگيزه عمل آنها را جويا شد گفتند:
اينها ما را يارى كرده و باران براى ما مىفرستند،و ما به وسيله اينها بر دشمنان پيروز مىشويم،سخن ايشان در دل عمرو بن لحى مؤثر واقع شد و يك يا چند بت از ايشان بگرفت(و يا به گفته برخى:عمالقه بت هبل را به او دادند و او آن بت را گرفته)و براى مردم مكه سوغات آورد و مردم را وادار به پرستش آن كرد و اين بت به شكل انسان بود و تدريجا دامنه بت پرستى گسترش يافت تا آنجا كه بتهايى به شكل حيوانات،گياه،جن،فرشته،ستارگان و غيره ساختند و مورد پرستش قرار دادند.
اعراب براى حفظ بتهاى خويش بتكدهها ساختند و در هر نقطه از سرزمين حجاز كه قبيله و يا جمعيتى سكونت داشتند بتكدهاى ساخته بودند كه بت خود را در آن جاى داده و به زيارت آن مىرفتند،و براى آن قربانى مىكردند.
كمكم از قبايل به محلهها و خانهها سرايت كرد و در بسيارى از خانهها هر كس براى خود از سنگ،چوب،طلا،نقره و احيانا از مواد خوراكى مانند خرما نيز بتى ساخته و مىپرستيدند .
تعداد بتهاى معروف عرب از سيصد و شصت بت متجاوز است و معروف است كه اين سيصد و شصت بت متعلق به قبيله قريش و مردم مكه بوده است،و بتهاى معروف عرب عبارت بودند از:هبل،لات،عزى،مناة،اساف،نائلة،ذو الخلصة،ذات انواط،ذو الشرى،عميانس و بتهاى ديگرى كه در گوشه و كنار جزيرة العرب قرار داشت و براى هر كدام بتكدهاى ساخته بودند و مستحفظين و نگهبانانى داشت و برخى از آنها مانند لات و عزى و هبل در نظر اعراب بسيار مقدس و بزرگ بود تا بدانجا كه نام فرزندان خود را عبد اللات و عبد العزى مىگذاردند.
گذشته از مسئله بت پرستى و انحرافى كه از اين ناحيه داشتند عادتهاى زشتديگرى نيز داشتند كه هر كدام از آنها براى انحطاط و سقوط يك ملت كافى بود مانند قمار بازى،ميخوارگى،ظلم و تعدى،چپاول اموال يكديگر،زنده بگور كردن دختران،زنا،انحرافات جنسى و ساير رفتارهاى زشت و ناهنجارى كه در صفحات تاريخ ثبت شده و از اشعار اعراب زمان جاهليت و افتخاراتى را كه در آن اشعار به رخ همديگر مىكشيدند بخوبى معلوم مىشود.
غارتگرى بهترين وسيله امرار معاش آنها بود و هر چند وقت يك بار كه آذوقه و خوراكى آنها رو به اتمام مىرفت به قبايل اطراف خودـچه دوست و چه دشمنـحمله مىبردند و آنها را غارت مىكردند،و بسيار اتفاق مىافتاد كه زن و بچه آنها را نيز به غارت مىبردند و به صورت اسير آنها را مىفروختند و عجيب آنكه به اين رفتار و اعمال وحشيانه افتخار و مباهات هم مىكردند و آن را به صورت يكى از افتخارات تاريخى به نظم درآورده در بازارها مىخواندند .
و شايد همين موضوع اسارت زنان و دختران كه در اثر غارتگرى به دست قبيله قوى مىافتاد،سبب آن عادت هولناك و وحشيانه ديگر آنها يعنى زنده به گور كردن دختران شده بودـچنانكه برخى از محققين نوشتهاندـتا آنجا كه قيس بن عاصمـيكى از اشراف عربـبه اقرار خودش سيزده دختر خود را از ترس آنكه اسير قبايل ديگر شوند به دست خود زنده به گور كرد و شرح حال او در تواريخ مضبوط است.
كار به جايى رسيد كه به گفته ابن اثير و ديگران:وقتى زن حامله و باردارى احساس مىكرد كه وقت زاييدن و وضع حمل او شده به نقطهاى دور از خيمه و محل سكونت خود مىرفت و زنان ديگر نزديك او نيز با او مىرفتند و قبل از اينكه وضع حمل كند گودالى را حفر مىكردند تا اگر بچهاى كه به دنيا مىآيد دختر باشد زحمت پدر را كم كنند و همانجا فورا آن طفل بى گناه را در گودال دفن كنند و عجيب آن است كه اين عمل وحشيانه خود را به غيرتمندى و غيرتدارى تفسير مىكردند و مثل اين بود كه مفاهيم عاليه اخلاقى در نظر آنها تغيير ماهيت داده بود و طبق سليقه خود آنها را معنى مىكردند،چنانكه شجاعت را در سفاكى،غارتگرى،شبيخون زدن،چپاول و سنگدلى مىدانستند و غيرت و تعصب را در دختر كشى و اهانت به زن مىديدند .
آنها در گرفتن زنهاى متعدد تابع هيچ شرط و قيدى نبودند،چنانكه در طلاق دادن آنان نيز مقيد به هيچ قانون و شرطى نبودند،هر وقت مىخواستند يا مىتوانستند زنى را مىگرفتند و هر زمان كه مىخواستند يا مىتوانستند زنى را طلاق بدهند طلاق مىدادند.
و اساسا زن در نظر آنها هيچ گونه ارزش انسانى نداشت و به هر نحو مىتوانستند از آنها بهرهبردارى كرده و يا وسيله كسب و ارتزاق خود قرار مىدادند،و عجيبتر آنكه آنها را با آن همه اهانتها وارث مالى به حساب نمىآوردند و به آنها ارث نمىدادند و مىگفتند :«لا يرثنا الا من يحمل السيف و يحمى البيضة»[كسى از ما ارث مىبرد كه به تواند شمشير بردارد و از قوم و قبيله دفاع كند]و طبق اين قانون و دليل،زنان و دختران را از ارث محروم مىكردند.
موهومات و خرافات تمام شئون زندگى آنها را احاطه كرده بود و بسيارى از چيزها و يا وقايع را بى جهت ميشوم و يا بى سبب مسعود و ميمون مىدانستند.
در مناسك حج و آداب طواف و مراسم مذهبى ديگر بدعتهايى گذارده و احكامى وضع كرده بودند كه بيشتر از امتيازات موهوم طبقاتى و قبيلهاى سرچشمه مىگرفت و اهل حرم خود را بالاتر از ديگران مىدانستند و خود را اهل«حمس»مىدانستند.
از قوانين مضحكى كه اهل حمس براى خود وضع كرده بودند اين بود كه مىگفتند:اهل حمس نبايد در حال احرام از دوغ كشك بسازند و يا از كره روغن بگيرند و يا زير چادر و خيمه مويى بروند.
و درباره آنها كه از خارج وارد حرم مىشدند و قصد حج و عمره داشتند گفتند:از غذايى كه با خود آورده بودند نبايد بخورند و نخستين طوافى را كه انجام مىدهند بايد در لباس اهل«حمس»انجام دهند و از لباسهايى كه با خود آوردهاند نبايداستفاده كنند و اگر لباسى از مردم«حمس»به دست نياوردند بايد برهنه طواف كنند و طبق همين بدعت بود كه گاهى كار به رسوايى مىكشيد و مرد يا زنى كه اهل«حمس»نبود و از خارج حرم آمده بود به لباس اهل«حمس»دسترسى پيدا نمىكرد و بناچار برهنه مشغول طواف مىشد و مردم نيز به تماشاى بدن او مشغول مىشدند و پس از آن رسوايىها به بار مىآمد.
چنانكه درباره زنى به نام ضباعه دختر عامر بن صعصعه نقل كردهاند كه چون جامهاى پيدا نكرد برهنه يا با يك جامه زيرين كه قسمتى از آن شكاف داشت طواف كرد و سپس شعر هم گفت :
اليوم يبدو بعضه او كله
و ما بدا منه فلا احله
و چشم چرانها نيز به تماشاى او ايستاده پس از آن خواستگارانى پيدا كرد و رسوائيها به بار آمد (1) .
اين بود فهرستى اجمالى از عادات و عقايد انحرافى اعراب جاهليت كه اسلام آنها را از بين برد،و هر كسى طالب تفصيل بيشترى در اين باره باشد به كتابهاى تاريخى مفصلى كه در اين باره نوشته شده و يا به تاريخ تحليلى اسلام نوشته نگارنده مراجعه كند.
رسول خدا(ص)به سن سى و هفت سالگى رسيده بود و هر روزى كه مىگذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت بيشتر علاقه نشان مىداد.در هر سال مدتى را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايى و عبادت بسر مىبرد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتى از شب را نيز به تماشاى آسمان و ستارگان و خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مىگذرانيد.
گويا حالت انتظارى داشت و منتظر بود تا به وسيلهاى از اين همه حكمت و رموزى كه در عالم خلقت وجود دارد و اين همه علل و معلولى كه زنجيروار به هم پيوسته و اين جهان پهناور و آسمان زيبا را به وجود آورده اطلاعاتى كسب كند و خداى تعالىرا هر چه بهتر بشناسد و به مردم جاهل و نادان بهتر معرفى كند.
روزها به كندى مىگذشت و هنوز عمر آن حضرت به سى و هشت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولى ناگهانى در زندگى وى پديد آمد.
شبها دير به خواب مىرفت و خوارك چندانى نداشت،بيشتر اوقات را در درههاى اطراف مكه و كوه حرا به سر مىبرد و براى رفع تنهايى گاهى شترانى از شتران خديجه و يا ابو طالب را به چرا مىبرد،ولى چه در خواب و چه در بيدارى احساس مىكرد كسى او را همراهى مىكند و گاهى او را به نام صدا مىزند و مىگويد:يا محمد!ولى همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مىكرد كسى را مشاهده نمىنمود.
و در پارهاى از تواريخ نيز آمده كه گاهى از شهر كه خارج مىشد به هر سنگ و كلوخى عبور مىكرد بدو مىگفتند:السلام عليك يا رسول الله!و چون به اطراف مىنگريست چيزى نمىديد .
مورخين مىنويسند:شبها غالبا خوابهايى مىديد كه در روز تعبير مىشد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مىگرفت،تا سرانجام شبى در خواب ديد كسى نزد او آمد و بدو گفت:يا رسول الله!اين نخستين بارى بود كه چنين خوابى ديد و اثرى شگفت انگيز در وى گذاشت .سرانجام آن صداهايى كه مىشنيد و شبحى كه گاهى در بيابانهاى مكه در اطراف خود احساس مىكرد،سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيدارى مىديد براى خديجه تعريف كند تا بالاخره روزى نزد وى آمده و اظهار داشت:
جامهاى براى من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم!
خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت:نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمىكند براى آن كه تو زندگى خود را وقف آسايش مردم كردهاى،صله رحم مىكنى،بار سنگين گرفتارى و قرض و بدهكارى را از دوش بدهكاران برمىدارى،به بينوايان كمك مىكنى!از ميهمانان نوازش و پذيرايى مىنمايى،مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان يارى مىدهى!
و در پارهاى از تواريخ به دنبال آن گفتهاند:خديجه با سخنان خود آرامشى بههمسر عزيزش داد و از اضطراب و نگرانى وى تا آن حدى كه مىتوانست كاست اما خود برخاسته به نزد ورقة بن نوفلـپسر عمويشـآمد و جريان را به او گفت.
ورقه گفت:اى خديجه!به خدا سوگند اين همان ناموسى است كه بر موسى و عيسى نازل شد،و من سه شب است كه خواب مىبينم خداى تعالى در مكه پيغمبرى مبعوث فرموده كه نامش محمد است و وقت ظهورش نزديك شده و كسى را بر اين منصب برتر از همسر تو نمىبينم!
و اين اشعار نيز از ورقه نقل شده كه به خديجه گفته است:
فان يك حقا يا خديجة فاعلمى
حديثك ايانا فاحمد مرسل
و جبريل يأتيه و ميكال معهما
من الله وحى يشرح الصدر منزل
يفوز به من فاز عزا لدينه
و يشقى به الغاوى الشقى المضلل
فريقان منهم فرقة فى جنانه
و اخرى باغلال الجحيم تغلل
در آغاز داستان ولادت رسول خدا(ص)قسمتى از پيشگويىهاى كاهنان و منجمان را درباره تولد و ظهور رسول خدا(ص)بيان داشتيم و اينك مقدارى از خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى را درباره نبوت آن حضرت(ص)نقل كرده و سپس وارد داستان بعثت آن حضرت مىشويم،ان شاء الله تعالى .
ابن هشام از عمر بن قتاده،از مردان قبيله خود نقل كرده كه گفتند:سبب مسلمان شدن ما صرفنظر از توفيق ربانى آن بود كه در زمانى كه ما به حال شرك و بت پرستى به سر مىبرديم هر وقت با يهوديان جنگ مىكرديم و بر آنها پيروز مىشديم به ما مىگفتند:
بدانيد!كه زمان بعثت آن پيغمبرى كه در اين زمان مبعوث مىشود نزديك شده و ما در ركاب او شماها را مانند قوم عاد و ارم مىكشيم!و اين سخن را ما بسيار از آنها مىشنيديم،و چون رسول خدا(ص)مبعوث به نبوت شد دانستيم آن پيغمبرى كه يهود ما را به آمدن وى مىترساندند همين پيغمبر است،از اين جهت ما سبقت جسته و بدانحضرت ايمان آورديم ولى يهود كفر ورزيدند و ايمان نياوردند و در همين باره آيه زير كه در سوره بقره است،نازل گرديد:
«و لما جائهم كتاب من عند الله مصدق لما معهم و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة الله على الكافرين»[و چون كتابى از نزد خدا براى ايشان بيامد كه تصديق كننده بود آنچه را كه با ايشان هست و پيش از آن نيز پيروزى مىجستند بر آنانكه كفر ورزيدند،تا گاهى كه بيامد اينان را آنچه بشناختند بدان كافر شدند پس لعنت خدا بر كافران باد.]
پىنوشتها:
1.سيره ابن هشام،ج 1،ص 202،سيرة المصطفى،ص .100
سلمة بن سلامه از كسانى است كه در جنگ بدر بود وى گويد:ما همسايهاى يهودى داشتيم كه در ميان قبيله بنى عبد الاشهل زندگى مىكرد روزى او را ديدم از خانه خويش بيرون آمده و پيش روى قبيله بنى عبد الاشهل ايستادـو سن من در آن روز از تمام افراد آن قبيله كمتر بود و خود را در ميان پارچهاى پيچيده بودم و در پشت ديوار خوابيده بودمـآن گاه بحثى را از قيامت و حساب كتاب و بهشت و دوزخ براى آن مردم بت پرست كه هيچ گونه عقيدهاى به قيامت نداشتند پيش كشيد و سخنانى در اين باره گفت.
آنها گفتند:آرام باش اى مرد!مگر چنين چيزى هست كه مردم پس از مردم برانگيخته شوند و به بهشت يا دوزخ روند؟
مرد يهودى گفت:آرى!سوگند به آنكه به نامش سوگند خورند در دوزخ آتشى است كه هر كس در اينجا داخل داغترين و بزرگترين تنورهاى داغ گردد دوست دارد كه از آن آتش نجات يابد.
مردم گفتند:نشانه صدق گفتار تو چيست؟گفت:پيغمبرى كه در اين سرزمين مبعوث گرددـو با دست به سوى مكه اشاره كردـ
بدو گفتند:آن پيغمبر در چه زمانى خواهد آمد؟
يهودى نگاهى به من كرد و گفت:اگر اين پسر زنده بماند او را خواهد ديد.
سلمه گويد:به خدا سوگند چيزى نگذشت كه رسول خدا(ص)به رسالت مبعوثشد و ما بدو ايمان آورديم،ولى همان مرد يهودى از روى كينه و حسدى كه داشت ايمان نياورد،و چون ما بدو گفتيم :واى بر تو اى مرد!مگر تو همان كسى نبودى كه درباره پيغمبر چنين مىگفتى؟گفت:چرا ولى اين مرد آن پيغمبرى نيست كه من گفتم.
مردى از بزرگان يهود بنى قريظه حديث كند كه ثعلبه بن سعيه و اسيد بن سعيه دو برادر بودند كه در جريان محاصره يهود بنى قريظه در مدينه اسلام آوردند و سبب اسلام خويش را اين گونه نقل كردند كه:
مردى از يهوديان شام به نام ابن هيبان چند سال پيش از ظهور اسلام از شام به مدينه آمد و در ميان ما رحل اقامت افكنده بماند،و به خدا سوگند ما مردى را مانند او در مواظبت به عبادات و نماز خويش نديده بوديم،هرگاه خشكسالى و قحطى به ما رو آورد مىشد به او مىگفتيم:اى پسر هيبان همراه ما بيا تا به صحرا رويم و از خدا براى ما باران طلب كن او مىگفت:تا صدقهاى ندهيد نمىآيم،به او مىگفتيم:چه مقدار صدقه بايد داد؟مىگفت:يا يك صاع خرما و يا دو«مد»جو. (1)
ما همان اندازه كه گفته بود صدقه مىداديم آن گاه به همراه ما به صحرا مىآمد و از خدا طلب باران مىكرد و به خدا سوگند هنوز از جاى خود برنخاسته بود كه ابرها ظاهر مىشدند و باران مىآمد.و اين جريان بارها اتفاق افتاد.
تا اينكه مرگ او فرا رسيد و چون يقين به مرگ خود كرد به ما گفت:اى گروه يهود هيچ مىدانيد براى چه من از سرزمين پر بركت شام دست كشيده و به اين سرزمين خشك و سوزان آمدم؟گفتيم :تو خود داناترى!
گفت:من در اين سرزمين چشم به راه آمدن پيغمبرى بودم كه زمان ظهورش نزديك شده و اين شهر هجرتگاه او خواهد بود و انتظار آمدن او را مىكشيدم كه بدو ايمان آورده و پيرويش كنم .
اى گروه يهود بدانيد كه زمان آمدن آن پيغمبر نزديك شده مبادا كسى در ايمانآوردن به او بر شما سبقت جويد چون او دستور داد كه هر كس با او مخالفت كند خونش را بريزد و زن و بچهاش را به اسارت گيرد.مبادا اين كار او مانع ايمان شما گردد.
او از دنيا رفت و پيغمبر(ص)به رسالت مبعوث شد و جريان محاصره يهود بنى قريظه پيش آمد .در اين وقت ثعلبه و اسيد كه در سنين جوانى بودند به نزد همكيشان خود رفته بدانها گفتند :اى بنى قريظه به خدا اين همان پيغمبرى است كه ابن هيبان آمدنش را به شما خبر مىداد !گفتند:او نيست،آن دو گفتند:چرا به خدا سوگند اين همان پيغمبر است و به دنبال اين گفتار از قلعه به زير آمده و مسلمان شدند.
راوندى از ابن عباس روايت كرده گويد:سلمان براى من نقل كرد كه من مردى پارسى زبان و از اهل اطراف اصفهان از دهى به نام«جى» (2) بودم و پدرم دهقان(يعنى بزرگ)آن قريه بود.و من نزد پدر بسيار عزيز بودم و او مرا بسيار دوست مىداشت (3) و اين علاقه همچنان زياد شد تا به حدى كه تدريجا مرا مانند زنان در خانه زندانى كرده بود و نمىگذارد از وى جدا شوم.
كيش من كيش مجوس بود و در آن كيش كوشش و خدمت زيادى كرده بودم تا جايى كه به خدمتكارى آتشكده مجوسيان درآمدم.
پدرم مزرعه بزرگى داشت(كه هر روزه براى سركشى كارها و زراعت بدانجا مىرفت)روزى به خاطر ساختمانى كه مشغول ساختن آن بود نتوانست بدانجا برود و مرا به جاى خود براى سركشى به مزرعه فرستاد و دستورهايى به من داد و از آن جملهسفارش كرد كه مبادا در جايى بمانى كه دورى تو بر من ناگوارتر از نابودى مزرعه است و خواب و خوراك را از من خواهد گرفت و فكرم را به خود مشغول خواهد ساخت.
من به سوى مزرعه راه افتادم و در ضمن راه عبورم به كليسايى افتاد كه متعلق به نصارى بود و صداى آنان را كه مشغول به نماز بودند شنيدم و به واسطه آنكه پدرم مرا در خانه حبس و زندانى كرده بود از وضع مردم خارج خانه اطلاعى نداشتم،و چون آواز دسته جمعى آنان را شنيدم بر آنها درآمدم تا از نزديك اعمال و رفتارشان را ببينم و هنگامى كه اعمال آنها را ديدم متمايل به دين و آيين آنها شدم و پيش خود گفتم:به خدا دين ايشان بهتر از دين ماست و تا غروب نزد آنها ماندم و به مزرعه پدرم نرفتم.
و در ضمن از آنها پرسيدم:اصل اين دين در كجاست؟گفتند:در شام.
شب كه شد به نزد پدر بازگشتم و متوجه شدم كه از نيامدن من پريشان شده و از كارهاى خود دست كشيده و چند نفر را به دنبال من فرستاده است.
و چون مرا ديد گفت:پسر كجا بودى؟مگر به تو سفارش نكرده بودم كه به مزرعه بروى و زود بازگردى؟گفتم:پدرجان من در راه به كليسايى برخورد كردم و از اعمال دينى آنها خوشم آمد و تا غروب نزد ايشان ماندم.
پدرم گفت:پسر در دين آنها چيزى نيست و دين تو و آيين پدرانت بهتر از دين و آيين آنهاست .
گفتم:به خدا سوگند دين آنها بهتر از دين ماست.
پدرم كه اين سخنان را از من شنيد و تزلزل عقيدهام را در دين مجوس ديد سخت بيمناك شده و قيد و بندى به پايم بست و مرا در خانه زندانى كرد.
سلمان گويد:من براى نصارى پيغام دادم كه هرگاه كاروانى از شام بدينجا آمد مرا مطلع سازيد .تا روزى به من خبر دادند كه كاروانى از تجار نصارى به اينجا آمدهاند.پيغام دادم كه هر زمان كار آنها تمام شد و خواستند به شام بازگردند به من اطلاع دهيد.
روزى اطلاع دادند كه اينها مىخواهند به شام بازگردند.من به هر نحوى بود قيد و بند را از پاى خود باز كرده خود را به آنها رساندم و با ايشان بشام رفتم و در آنجا به جستجو پرداخته و پرسيدم:داناترين مردم در دين نصارى كيست؟گفتند:كشيش بزرگ كليسا.
سلمان گويد:من به نزد وى رفته گفتم:من به دين شما متمايل شده و رغبتى پيدا كردهام و مايل هستم در اين كليسا نزد تو بمانم و تو را خدمت كنم و از تو درس دين بياموزم و با تو نماز گزارم.كشيش پذيرفت و من به كليسا درآمده نزد او ماندم.ولى پس از چندى متوجه شدم كه او مرد رياكار و پستى است،مردم را به دادن صدقه و خيرات وادار مىكرد ولى چون پولهاى صدقه را به نزد او مىآوردند آنها را براى خود برمىداشت و دينارى به فقرا نمىداد و چندان جمعآورى كرد كه مجموع پول و طلاى او به هفت خم سر بسته رسيد.
سلمان گويد:من از رفتار او بسيار بدم آمد،تا اينكه مرگش فرا رسيد و پس از مرگ او نصارى جمع شدند تا او را دفن كنند،من بدانها گفتم:اين مرد بدى بود به شما دستور مىداد صدقه بدهيد و چون پولهاى صدقه را نزد او مىآورديد همه را براى خود نگه مىداشت و دينارى از آنها به مستمندان و فقرا نمىداد!گفتند:از كجا اين مطلب را دانستى؟گفتم:من از پولهايى كه او روى هم انباشته خبر دارم و حاضرم جاى آن را به شما هم نشان دهم،گفتند:كجاست؟من جاى آنها را به آنان نشان دادم،و آنها آن هفت خم سربسته پر از پول و طلا را از آنجا بيرون آورده و گفتند:با اين وضع ما هرگز بدن او را دفن نخواهيم كرد،پس جسد او را بر دارى كشيده و سنگسارش كردند.سپس مرد روحانى ديگرى را آورده و به جايش در كليسا گذاردند .
سلمان گويد:من به خدمت او اقدام كردم و او مردى پارسا و زاهد بود و كسى را از او پرهيزكارتر و زاهدتر نديده بودم،نمازهاى پنجگانه را از همه كس بهتر مىخواند و شب و روزش به عبادت مىگذشت.
من به او بسيار علاقهمند شدم و به درجهاى او را دوست داشتم كه تا به آن روز به كسى بدان اندازه محبت پيدا نكرده بودم،روزگار درازى با او به سر بردم تا اينكه مرگ او نيز فرا رسيد،بدو گفتم:من ساليان درازى را در خدمت تو گذراندم و چندان به تو علاقهمند شدم كه چيزى را تاكنون به اين اندازه دوست نداشتهام اكنون كه مرگ تو فرا رسيده مرا به كه وامىگذارى كه در خدمت او باشم؟و چه دستورى به من مىدهى،گفت:اى فرزند!مردم عوض شدهاند و بسيارى از دستورهاى دينى را از دست دادهاند،من كسى را سراغ ندارم كه بر طبق وظايف مذهبى عمل كند جز مردى كه در موصل است و نام او را گفت:پس تو به نزد او برو.
چون از دنيا رفت من به موصل به نزد همان كسى كه گفته بود رفتم و بدو گفتم:فلان كشيش شامى از دنيا رفت و به من سفارش كرده به نزد تو بيايم و تو را به من معرفى كرده تا در خدمت تو باشم،پس به من اجازه داد نزدش بمانم و براستى او را نيز مرد خوبى ديدم و بدانچه رفيق شاميش عمل مىكرد او نيز بدانها مواظبت داشت.
چندان طول نكشيد كه مرگ او هم فرا رسيد،بدو گفتم:فلان كشيش مرا به نزد تو فرستاد و به من دستور داد كه به نزد تو بيايم و اكنون مرگ تو فرا رسيده به من بگو پس از تو به كجا و به نزد كه بروم؟او گفت:اى فرزند به خدا من جز مردى كه در نصيبين (4) است كسى را سراغ ندارم.
پس من به نصيبين آمدم و به نزد آنكس كه معرفى كرده بود رفتم و جريان را بدو گفته نزد او ماندم و او را نيز مرد نيكى يافتم،چيزى نگذشت كه مرگ او هم فرا رسيد بدو گفتم:تو مىدانى كه من به سفارش كشيش موصلى به نزد تو آمدم اكنون تو چه دستور مىدهى و مرا به كه وامىگذارى؟
گفت:اى فرزند به خدا قسم من كسى را سراغ ندارم كه تو را به او بسپارم جز مردىكه در عموريه (5) است اگر مايل بودى به نزد او برو كه تنها اوست كه به راه و روش ما زندگى مىكند.
چون او از دنيا رفت من به عموريه رفتم و سرگذشت خود را براى او گفتم اجازه داد نزدش بمانم،و راستى او مرد نيكى بود و به روش كشيشان پيشين روزگار مىگذرانيد و من در نتيجه كسب و كارى كه داشتم چند رأس گاو و گوسفند پيدا كرده بودم،پس مرگ او نيز فرا رسيد بدو گفتم:با اين سرگذشتى كه از من مىدانى اكنون تو به من چه دستور مىدهى و به كه سفارشم مىكنى؟گفت:اى فرزند به خدا من احدى را سراغ ندارم كه تو را به سوى او روانه كنم ولى همين اندازه به تو بگويم:زمان بعثت آن پيغمبرى كه به دين ابراهيم(ع)مبعوث شود نزديك شده آن پيغمبرى كه ميان عرب ظهور كند،و به سرزمينى مهاجرت كند كه اطرافش را زمينهايى كه پر از سنگهاى سياه است فرا گرفته و آن سرزمين نخلهاى خرماى بسيارى دارد.آن پيغمبر داراى علايم و نشانههايى است:هديه را مىپذيرد،از صدقه نمىخورد،ميان دو كتفش مهر نبوت است.اگر مىتوانى بدان سرزمين بروى زود برو.
سلمان گويد:كشيش عموريه نيز از دنيا رفت،و من در عموريه ماندم تا پس از مدتى به كاروانى از تجار عرب از قبيله كلب برخوردم بدانها گفتم:مرا به سرزمين عرب ببريد و من در عوض اين گاو و گوسفندها را به شما مىدهم.
آنها پذيرفتند و مرا با خود بردند،ولى چون به سرزمين وادى القرى رسيديم به من ستم كرده و مرا به عنوان برده و غلام به مردى يهودى فروختند.در آنجا چشم من به درختهاى خرمايى افتاد،گمان بردم اين همان سرزمين است كه رفيقم به من نشان آن را داده ولى يقين نداشتم،تا اينكه پسر عموى آن مرد يهودى كه از يهود بنى قريظه بود بدانجا آمد و مرا از او خريده به مدينه آورد و به خدا سوگند تا چشمم به آن شهرخورد نشانهها را دريافتم،دانستم كه اينجا همان سرزمين است كه رفيق نصرانى من خبر داده بود.
پس نزد او ماندم و در اين خلال رسول خدا(ص)در مكه مبعوث شده بود و من كه برده بودم هيچ گونه اطلاعى از بعثت آن حضرت نداشتم تا آن حضرت به مدينه هجرت فرمود،روزى همچنان كه در نخلستان اربابم بالاى درخت خرما اصلاح آن درخت را مىكردم و اربابم نيز پاى درخت نشسته بود ناگاه ديدم پسر عموى او با عجله وارد باغ شده و نزد او آمد و گفت:خدا طايفه بنى قيله (6) را بكشد!اينها در قباء (7) دور مردى را كه امروز از مكه آمده گرفتهاند و مىگويند اين مرد پيغمبر است.
سلمان گويد:همين كه من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد به طورى كه نزديك بود از بالاى درخت به روى اربابم بيفتم،پس از درخت پايين آمده به آن مرد گفتم:چه گفتى؟از اين سؤال من اربابم خشمگين شد و سيلى محكمى به گوشم زده گفت:اين كارها به تو چه!به كار خودت مشغول باش!گفتم:چيزى نبود خواستم بدانم سخنش چه بود.
سلمان گويد:من مقدارى آذوقه براى خود جمع كرده بودم چون شام آن روز شد آن را برداشته به نزد رسول خدا(ص)كه در قباء بود آمدم و خدمتش شرفياب شده و بدو عرضه داشتم:من شنيدهام شما مرد صالحى هستيد و همراهانت نيز مردمانى غريب و نيازمند به كمك و همراهى هستند و اينك مقدارى صدقه نزد من بود كه چون ديدم شما بدان سزاوارتريد آن را به نزد شما آوردم اين را گفتم و آنچه را همراه داشتم پيش آن حضرت نهادم،ديدم آن حضرت به اصحاب خود رو كرده فرمود:بخوريد ولى خودش دست دراز نكرد.من پيش خود گفتم:اين يك نشانه!پس برفتم و چند روزى گذشت تا رسول خدا(ص)وارد مدينه شد و من نيز دوباره چيزى تهيه كرده به نزد آن حضرت آمدم و به او گفتم:من چون ديدم كه شما از صدقه چيزى نمىخورى اينك هديهاى به نزدت آوردهام تا از آن ميل فرمايى ديدم رسول خدا(ص)خودش خورد و به اصحاب نيز دستور داد بخورند .من پيش خود گفتم:اين دو نشانه!
سپس روزى به نزد آن حضرت كه در قبرستان بقيع به تشييع جنازه يكى از اصحاب خود رفته بود آمدم،من دو جامه خشن و زمخت بر تن داشتم و آن حضرت در ميان اصحاب نشسته بود،پس من پيش رفته سلام كردم و به پشت سرش پيچيدم تا شايد مهر نبوت را كه ميان دو شانه آن حضرت بود ببينم،رسول خدا(ص)كه متوجه رفتار من شده بود مقصود مرا دانست و رداى خويش را پس كرد و چشم من به مهر نبوت افتاد.
من خود را به روى شانههاى حضرت انداخته آن را مىبوسيدم و اشك مىريختم،رسول خدا(ص)به من فرمود:بازگرد من پيش روى او آمده در برابرش نشستم و سرگذشت خويش را تا آخر براى او شرح دادم،رسول خدا به شگفت فرو رفت و از اينكه اصحابش اين جريان را مىشنيدند خوشحال گشت.
سلمان پس از آن به صورت بردگى در خانه آن مرد يهودى مىزيست و همين گرفتارى مانع از اين شد كه بتواند در جنگ بدر و احد شركت جويد.
سلمان گويد:روزى رسول خدا(ص)به من فرمود اى سلمان براى آزادى خود با اربابت قرار داد ببند و چيزى بنويسيد،پس من با اربابم براى آزادى خود قرار دادى بستم به اين شرح كه سيصد نخله خرما براى او بكارم و چهل وقيه (8) طلا به او بدهم)پس رسول خدا به اصحاب فرمود:به برادر دينى خود كمك كنيد!و راستى اصحاب كه اين سخن را شنيدند كمك خوبى به من كردند يكى سى نخله جوان(نشا)خرما داد ديگرى بيست نخله داد و آن ديگر پانزده نخله آن ديگرى ده نخله داد،و خلاصه هر كه هر چه مىتوانست كمك كرد تا اينكه سيصد نخله نشا فراهم شد.پس رسول خدا(ص)فرمود:اى سلمان برو و جاى نشاها را گود كن و چون همه را كندى مرا خبر كن تا من بيايم و آنها را بنشانم.
سلمان گويد:من به دنبال كندن جاى درختهاى خرما رفتم و اصحاب آن حضرت نيز با من كمك كردند تا تمامى سيصد گودال را كنديم آن گاه به نزد رسول خدا آمده عرض كردم:گودها كنده شد،حضرت برخاسته با من بدان زمين آمد،پس ما يك يك نشاها را به دست آن حضرت مىداديم و او مىنشاند تا اينكه تمام شد و سوگند بدانكه جان سلمان به دست اوست(با اينكه معمولا نشاى درخت كه جابهجا مىشود بسختى مىگيرد و بسيار خشك مىشود)تمامى آنها گرفت،و حتى يكى از آنها هم خشك نشد. (9)
بدين ترتيب يك قسمت از قرارداد كه موضوع غرس نخلهها بود تمام شد ولى پرداخت آن مال هنگفت باقى ماند تا اينكه روزى قطعهاى طلاى ناب كه به اندازه تخم مرغى بود از يكى از معادن براى رسول خدا(ص)آوردند،حضرت فرمود:اين مرد پارسى كه براى آزادى خود قرار داد بسته بود چه شد؟به من اطلاع دادند و به نزد آن حضرت رفتم،رسول خدا آن قطعه طلا را به من داده فرمود:اين را بگير و بقيه تعهدى را كه با يهودى كردى به وسيله آن انجام ده من عرض كردم:اين رسول خدا اين قطعه طلا كجا مىتواند پاسخ مرا بدهد؟فرمود:بگير كه خداوند به وسيله آن بدهى تو را خواهد پرداخت.سلمان گويد:به خدايى كه جان من به دست اوست آن را گرفتم و وزن كردم چهل وقيه تمام در آمد و با پرداخت آن خود را از بردگى نجات دادم .
(اين بود سرگذشت سلمان)و از آن پس در جنگ خندق و ساير جنگها به همراه رسول خدا بود.
و اين بود شمهاى از گفتار دانشمندان يهود و علماى نصارى درباره بعثت رسول خدا(ص)كه از ميان روايات و داستانهاى بسيار به طور اختصار براى اطلاع خوانندگان محترم انتخاب كرديم و اين بخش را به همين جا خاتمه مىدهيم.
پىنوشتها:
1.«صاع»سه كيلو و«مد»ده سير است.
2.«جى»چنانكه ياقوت حموى گفته:از قراء اطراف اصفهان بوده و اكنون به نام«شهرستان»معروف است و در اينكه وطن اصلى سلمان كجاست اختلافى در تواريخ ديده مىشود چنانكه برخى او را از اهل رامهرمز و برخى از اهل شيراز دانستهاند.
3.خواننده محترم قبل از خواندن داستان اسلام سلمان به خاطر داشته باشيد كه او از معمرين يعنى از كسانى است كه عمرى طولانى كرده تا جايى كه برخى گفتهاند:حضرت عيسى(ع)را ديده و برخى گويند:سيصد و پنجاه يا زياده از چهارصد سال عمر كرده و اين سخنان گرچه شايد خالى از اغراق نباشد ولى قدر مسلم همان است كه عمر معمولى نداشته و از افراد انگشت شمارى است كه عمرى طولانى داشته است.
4.نصيبين نام شهرى است در عراق كه سر راه موصل به شام قرار گرفته.
5.عموريه شهرى بوده در تركيه و در زمان معتصم مسلمانان آنجا را فتح كردند و چنانكه حاجى نورى گويد:همان شهر بورساى كنونى است كه يكى از شهرهاى آباد و خرم تركيه است.
6.قيله نام زنى است كه نسب اوس و خزرج بدان زن مىرسد.
7.قباء نام جايى است در دو ميلى قسمت جنوبى مدينه كه رسول خدا(ص)نخست بدانجا وارد شد و چند روز در آنجا توقف كرد تا على(ع)با زنان بدان حضرت ملحق شدند،آن گاه به مدينه آمد و در آنجا مسجدى بنا كردند كه اكنون موجود است.
8.وقيه،چنانكه جوهرى و كازرونى گفتهاند،در آن زمان معادل چهل درهم بوده كه هر درهمى نيم مثقال و يك پنجم مثقال است و هر ده درهم هفت مثقال شرعى و سه چهارم مثقال صيرفى است و بنابراين هر وقيه 22 مثقال صيرفى است،و چهل وقيه كه در قرارداد سلمان بوده جمعا 880 مثقال طلاى صيرفى كه برابر با 1100 دينار بوده و اينكه برخى از نويسندگان وقيه را نقره فرض كرده و نيز آن را به كيلو معنى كردهاند اشتباه است و براى تحقيق بيشترى درباره شرح اين حديث به نفس الرحمن حاجى نورى مراجعه شود.
9.در برخى از روايات و تواريخ است كه يكى را سلمان غرس كرد و ما بقى را رسول خدا و تنها همين يكى كه سلمان غرس كرده بود خشك شد و ما بقى كه رسول خدا كاشته بود همه آنها گرفت،و هيچ كدام خشك نشد.